قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

انتظار....خسته شده ام از بس انتظار کشیدم. در دلم یک خستگیست انگار عمری منتظر بوده ام. زیر شاخه های سرد راه رفته ام. خودم رو به بی گداری باران زده ام، با کلاه بوقی توی کمد قفل شده ام، زیر خودم چادر زده ام، هفت سوار مغموم از کنارم رد شده اند، دختر دیروز همسایه توی ذهنم پودر شده است، صدای سوراخ کردن آپارتمانی در دوردست را شنیده ام، توی شالیزارها نیش مار خورده ام. ستاره ی سهیل شده ام و با قرص کامل ماه سر زده ام به دریا، پشت یک تصویر مبهم دوربینم را کاشته ام، مغزم را داده ام کرم ها بخورند در راه خانه، شتاب گرفته ام با قیژقیژ سرخ آسفالت ها، و شتابیده ام تا به وقتش آنجا باشم.  آنجا که تو منتظری. انگار در دلم منتظر چیزی هستم. سالهاست. و شب اینجا قلمرویی برپا کرده انبوه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۰۶ساعت 2:20  توسط نجمه خادم  | 

همه چیز از چند روز قبل از سالگرد ازدواجم شروع شد. هوای رفتن به کیش به سرم زد؛ دریای آرام و شفافش و نخل های شادابی که گویی هیچ کاری در این دنیا ندارند جز اینکه چشم ها را بنوازند. شروع کردیم به برنامه ریزی و بالا و پایین کردن سایت ها برای مناسب ترین هتل و بعد هم بار و بنه مان را بستیم و به جزیره رفتیم. شب دوم بود فکر کنم که با سین مشغول قدم زدن در اسکله ساحلی بودیم. سین خیلی دلش می خواست دوچرخه سواری کند و چون می دانست من همراهی اش نخواهم کرد کلمه ای از این شوقش به زبان نمی آورد. من چشم انداخته بودم و یک طرف هیایو و شادی آدم های سوار بر دوچرخه و موتورگازی و ...را تماشا می کردم و یک طرف دیگر دریای سیاه و میلی که در چشم های همراهم بود. برای لحظه ای فکر کردم :خوب امتحانش می کنم،نباید ضرری داشته باشد. و رفتیم و دو تا دوچرخه کرایه کردیم. خیلی ساده بود. من کوچکترین دوچرخۀ موجود را انتخاب کردم که ظاهر مضحکی به قضایا می داد و سین با شوق دوچرخۀ مناسب خودش را.همانطور که انتظار می رفت اولش کمی جیغ کشیدم و داد و هوار راه انداختم. ترس از اینکه نتوانم تعادلم را حفظ کنم و دوچرخه با من دشمنی کند و بلایی سرم بیاورد. اما کمی بعد در خط ساحلی جزیره بودیم با بطری های آب معدنی و هوای شرجی شبانه و رکاب زدن و در تاریکی رفتن که سرخوشمان می کرد. بعد از آن بود که به تاریکی محض برخوردیم. تعداد دوچرخه سوارها انگشت شمار شده بود و تک و توک با سرعت از کنارمان می گذشتند. ما ایستادیم تا این منظرۀ ترسناک را به تماشا بنشینیم (ناگفته پیداست که سین نظر کاملا متفاوت داشت در رابطه با منظره) یک طرف کوه های خمیده به سمت جاده بود و شب با ستاره هایش و خفاش هایی که بالای سرمان بودند و ظرف دیگر دریا بود آشفته و قیرگون که با خشم موج بر می داشت و می کوبید به صخره ها. با خودم فکر کردم نه! من تحمل اینها را ندارم. بعد از آن همه زیبایی...چطور می توانستم در نقطه ای بایستم که یک طرفش کوهی بود که شب را شکافته بود و طرف دیگرش آب هایی که زمین را. چیزی در ته وجودم می خواست پا بگذارم به دو و فرار کنم. همین کار را هم کردم. بی توجه به سین و اصراری که برای تماشای چنین منظره ای داشت. سوار دوچرخه شدم پا رو رکاب گذاشتم و توی سرپایینی سر خوردم و رسیدم به منظقۀ امن.

اما فردا شبش و شبهای بعد در بیداری و خواب رویای آن موقعیت را دیدم، و حس کردم زیباترین چیزی که توی زندگی ام دیده بودم را آسان از کف دادم. می توانستم آنقدر آنجا بایستم تا تمام چیزها دست یاری به سویم دراز کنند و من را بخوانند. اما من تنها ترسیده بودم. می شود گفت زمان نسبتا زیادی از آن گذشته و من به قدر کافی از او دور شده ام اما لحظاتی در درونم ته نشین شده که با فکر کردن به آنها آرامش می گیرم. شاید همین باشد معنای کاتارسیس

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۷ساعت 14:21  توسط نجمه خادم  | 

تنهایی آخرین سنگر و جان پناه ماست. چه ایرادی دارد که به او پناه ببریم تنها به خودش؟ توی فیلم ها و یا حتی سریال های تلوزیونی ست که دوستان زنده می مانند برای نوشیدن چای در کنار یکدیگر...توی کتابهاست که قهرمان ها جان کلام هم می شوند و بی هیج فاصله ای زل می زنند توی چشم های پر شده از نسل ها عشق یکدیگر...توی دنیاهایی که رویا تولید می کنند و می خواهند راه و چاه وصله پینه کردن یاد آدم ها بدهند هیچ کس به نظر تنها نیست یا نمی ماند. اما دوریم به اندازه همه چیزهایی که هم سنخ به نظر می رسند و نیستند. ما اندازه فقر کودکی در اروپا و فقر کودکی در خاورمیانه تنها هستیم. خیلی دور و پرنشدنی.

دارم قناعت کردن را یاد می گیرم به چیزهایی که دارم و برگزیده ام حتی.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۶/۲۹ساعت 2:45  توسط نجمه خادم  | 

بامزه، سخت و دردناک، آسان و قابل هضم نظریست که من راجع به آخرین فیلمی که ریچارد لینک لیتر دیدم دارم. یک فیلم انیمیشن شده ی فانتزی که برپایه ی پرسش ها و گفتگوها و تک گویی هاییست پیرامون معنای زندگی، مرگ و رویاها...اتفاق و خط روایت در فیلم کمترین اهمیت را دارد. پسری توی خواب سفری را آغاز می کند و بدون اینکه بفهمد انتهایش کجاست یا دلیلش چیست با آدم هایی رو به رو میشود که راجع به دیدگاهشان درمورد زندگی و هستی با او به صحبت مینشینند. یکی از آدم ها جمله ای را از "تروفو" نقل قول می کند که می گوید فیلم خوب فیلمی نیست که همه دوستش داشته باشند. در واقع wakin life خودش یک همچین فیلمیست. وقتی شروع به دیدن فیلم می کنی از همان ابتدا با آن خط های اقراق شده ی انیمیشنی و وهم آلود رو به رو میشوی و بعد هم در ادامه یک استاد فلسفه را می بینی که سر کلاس راجع به مسأله ی اختیار در سارتر حرف می زند؛ کاملا تکلیفت مشخص است.من که میگویم یک و ساعت و نیم زمان مطلوبیست برای اینکه بنشینی و فقط گوش کنی و توأمان درگیر خودت، زمینی بودنت و جهانی بودنت شوی.

توی ذهنم یک خطکشی بزرگ درست شده و همه ی فیلم هایی که از غول های سینما دیده ام در هر سبکی که بوده در ذیل این خط آمده و به عنوان" کلاسیک" نام گذاری شده. پس از آن به یک نحوه ی بیانگری جدید می رسم چیزی که اسمی برایش هنوز پیدا نکرده ام. اما در فیلم های "وودی آلن" و پس از آن "ریچارد لینکلیتر" می بینمش. و فرقشان این است: وقتی به تماشای یه شاهکار "کلاسیک" می نشینم دچار یک جور خلسه میشوم گویی در بلندای یک قله ی رفیع ایستاده ام و همه را از آن بالا می بینم آدم ها در ذهنم کوچک و کوچک تر میشوند، آپارتمان های بلند تبدیل به خط هایی کوتاه و جنگل ها تکه ای چمن فشرده..احساس خوبی دارم اما بعدش تنهاییست و دوری...اما وقتی فیلم های بعد از خط کشی را می بینم قضیه کاملا فرق می کند با دوپای خودم محکم روی زمینم که راه می روم و چرت و پرت میگویم و میشنوم و توی صف می ایستم. سوار تاکسی می شوم و درست وقتی که با خودم درگیرم با همه چیز و همه کس در می افتم.مست و گیج و گولم و توی سایز آدم های اطرافم یا ساختمان ها هیچ تغییری پیدا نمیشود جز اینکه دلم میخواهد در این عالم نئشگی یک کمی جوری دیگری بهشان نگاه کنم. مثلا کجکی...

ذهن من از این خط کشی نتیجه گرفته که اگرچه "فاصله" ی مربوط به سبک و سیاق دنیای اولی خوب است. اما آن احساس "تعلق" دومی بیشتر می چسبد.

 پ.ن: از نوشته های قدیمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۱ساعت 18:23  توسط نجمه خادم  | 

  

من دوستای زیادی دارم....شاید این طور به نظر نرسه ولی همینطوره

نکته ی مثبت دوستیهای من اینه که دوستای من آدمایی ان که دوستای زیادی دارن و خیلی راحت می تونن با این قضیه که یکی از دوستاشون ناپدید بشه کنار بیان، البته من دوستایی هم دارم که مثه خودم خیلی گزینشی رفتن جلو و من از اینکه با  اونام خیالم جمعه...چون اونام بلدن چه طوری با تنهایی خودشون کنار بیان و به این فکر نکنن مدام که چه بلایی سرشون اومده که رفیقشون یه خبرم ازشون نمیگیره...

  به یک زبون دیگه: همه ی اونا...اینجا زندگی می کنن...پیش خودم...حتی گاهی اوقات صبحا که از خواب پا میشم می بینم صابونم تو دسشویی خیسه و یکیشون زودتر از من بلند شده و حسابی دست و روشو باهاش شسته و بعد هم ترگل ورگل با لبخند کج وسط حال رو کاناپه نشسته و یه جوری نگام میکنه که معنیش می تونه این باشه: "چی واسه خوردن داری؟" لب کلام اینه که همشون همیشه یه جورایی پیشم هستن و اگه کم پیدا بشن هم باز تو ماه یکی دوباری بهم سر میزنن...پس من همین جام قضیه ام کلی توفیر داره با اونایی که میان و زیر عکس ها کامنت میزارن و میگن : دلمون واست تنگ شده...برای اینکه به هرحال یه ریلشن شیپی بین ما برقراره که حالا شاید تو یه ملاقات فیزیکیه چشم در چشم نگنجه...ولی اصل قضیه سرپاس...و منم هیچ اصراری ندارم که همه ی اینا جور دیگه ای برگزار شه...

تو تموم سال معمولا یه بار پیش میاد که دلم هوس یه قرار ملاقات می کنه اون جوری که مثلا تو کافه ها اتفاق می افته یا پشت گوشی ها یا تو پیاده رو ها...بعدش دیگه خیلی سرم شلوغ میشه...آخر سر می بینم به بعضی ها نوبت نمیرسه و میره واسه سال بعد..اما همیشه یه خوبی داره. اونم اینه که کل تا ماجرا داریم...ماجراهایی که بعدا بهش فک می کنیم یا راجع بهشون می نویسیم یا جرق جرق می کنن تو ذهنمون و فقط همین. من و اونا دوستای گرمابه و گلستانیم و از همدیگه یه تصویر داریم ...تصویری که تا حالا حفظش کردیم و بعدا هم خط نمی خوره

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۳ساعت 16:15  توسط نجمه خادم  | 

مطالب قدیمی‌تر