X
تبلیغات
قربانی شماره 14

قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

زنان گریان بسیاری را دیده ام. تا جایی که گاهی اوقات اولین مواجه ام با یک زن تماشای اشک ریختن و بعضا دلداری اش بوده. به یاد می آورم بچه سال که بودم از کوچه یا از مدرسه که ظهرها می آمدم خانه بیشتر وقت ها با گروهی از زنان مواجه میشدم که در سالن پذیرایی دور هم جمع شده اند. یکی اشک می ریزد و بقیه بغض کرده سرشان را با تأسف تکان می دهند. مادرم که متوجه ی حضور و آمدن من می شود بینی اش را فین می کشد و با صدایی خش دار می گوید:" سلام عزیزم غذا تو آشپزخونه آماده است". برا دلیل که مادران ما همان وقتی که توی گوشمان لالایی شاد می خوانند غم ها و رنج ها و محنت هایی که به عنوان یک زن کشیده اند را مرور می کنند. چیزی که این احساس را به ما می داد که آنها همواره دچار امرطاقت فرسایی هستند.

مادرم همیشه می گفت که : متعلق به نسل سوخته ای بوده و عملا فرصت هیچ کاری را نداشته. من باورش می کردم و دلم نمی خواست مثل او متعلق به نسلی باشم که یک چیزیش می شود. زن های دیگر (همان دوستانش) که با او مراسم مراثی بر سرنوشت خویش را برگذار می کرد، همه آدم هایی بودند از لحاظ اجتماعی دارای شخصیت با ثبات، درواقع،  نه در ظاهر و نه در رفتار هیچ یک از این زنانی که دور هم جمع می شدند چروک های شکست و ناکامی و نامرتبی هایی که تلخی روزگار یا فقر به وجود می آورد را نمی دیدی. اما برای من این گریستن ها قابل پذیرش بود شاید به این دلیل که مادرمان ما همان وقتی که توی گوشمان لالایی شاد می خوانند غم ها و رنج ها و محنت هایی که به عنوان یک زن کشیده اند را مرور می کنند. چیزی که این احساس را به ما می داد که انها همواره دچار امر طاقت فرسایی هستند. فقط با این تفاوت که با خودم تکرار می کردم: من هیچ وقت شبیه مادرم نخواهم شد و نه هیچ کدام از زنان این اتاق

با این حال من هم از این قاعده مستثنی نبودم. وقتی که سنم کمی بالا رفت . همان قدری که چند سالی از بلوغم بگذرد. اشک های من هم شروع شد. مثله پروانه ای که از پیله بپرد و بعد دیگر دلش نخواهد یک جا بنشیند و قرار بگیرد، بند نیامد و تا امروز ادامه دارد. روزهای زیادی را به یاد می آورم که توی بالکن خوابگاه یا خانه ام یک گوشه جمع شده ام توی خودم و بی وقفه اشک ریخته ام. صبح هایی را به یاد می آورم که به خاطر برآمدگی و پف چشمم از خیس بودن مداوم شب قبلش، مجبور شده ام هرچه رنگ تیره و روشن توی جعبه ی آرایشم دارم بکشم پشت چشمم تا اثرات را کم رنگ تر یا در صورت خوش شانسی محو کنم. برایم مهم نبوده چه شکلی شوم یا جزء چه تیپی از جامعه به حساب بیایم فقط نمی خواستم جزء آن دستۀ مغموم همیشگی شمرده شوم. اما دور و برم را که بزرگتر کردم و شروع کردم به دیدن زنان هم سن و سالم متوجه شدم آنها هم با هر رشته یا درجۀ تحصیلی شرایطی مشابه به من دارند. مشابه من و مادر و دوستانش، مشابه زنان فامیل و زنانی که توی مترو، اتوبوس، هواپیما یا تاکسی کنار دستت نشسته اند و بینی های سرخشان را فین می کنند.آنها در جمع های گرم و صمیمی دخترانه شان دور یکدیگر حلقه می زنند و مهم نیست از ناکامی های علمی یا شخصیتی شان بکویند یا از حسرت های عشقی یا آرمان های بشردوستانه شان، چشم های شان قرمز است و صدایشان می لرزد و دسته جمعی سوگواری می کنند. توی مستراح خانه شان، یا حتی کمد دیواری، برای ساعتی خودشان را حبس می کنند و بی محابا اشک می ریزند.

چرا ما زنها اینگونه اشک می ریزیم. این میل شدید به گریه کردن که سبک شدن هم در دنباله اش نیست و فقط رنجی ست که فزرونی گرفته، از کجا می آید؟ چیزی که همیشه از خودم پرسیده ام. گویی زنها همیشه با چیزی مثله احساس گناه دائمی و یک فقدان دست و پنجه نرم می کنند. آن قدری که توی مجالس مشروب خوردن و علف کشیدن هایشان هم به جای صدای قاه قاه از آنها فریاد های پرعجز ناله هایشان شنیده می شود. آنقدری که در زمان عدات ماهیانه شان بدون هیچ دلیلی میروند یک گوشه می نشینند و می زنند زیر گریه. آنقدری که از مجالس ختم و ترحیم و عزاداری استقبال می کنند و می رونند روضه خوانی ها و یک گوشه چادرشان را می  کشند روی سرشان و تا می توانند اشک می ریزند. جوان و پیر. چرا ما زنها تا این حد گریه می کنیم؟ تا این حد؟! مردها جمله ای دارند که تا اندازه ای خیالشان را از دست گریه های زنانه راحت کند. می گویند: اشک سلاح زنهاست، یک مکر زنانه...اما خودشان هم می دانند چنین چیزی نیست. مردها خیلی زود نسبت به این گریه و زاری ها بی تفاوت می شوند. خیلی زود دیگر دلشان را می زند به جای لرزاندن. و خیلی زود متوجه می شوند که با دیدن صحنۀ گریستن زنی آب توی دلشان تکان نمی خورد. ممکن است عصبانی شان هم کند یا تحریکشان برای اینکه یک نقاشی بکشند یا شعری بنویسند یا مطلبی سیاسی که در آن از وضع بد زنی که مورد ظلم واقع شده حرف بزنند. اما فقط همین. آنها چیزی راجع به این میل نمی دانند همانطور که راجع به کیفیت زایمان یا درد پریود.

من هم البته چیز زیادی نمی دانم. فقط می بینم که این اتفاق برای من هم می افتد. و اینکه گریستن یا سوگواری کردن یک زن همانطور که حتما دلیل خارجی ای نمی خواهد دلیل بر ضعیف یا قوی بودن یک زن هم نمی شود. برای من بعد از سالها کلنجار رفتن با خودم و شرم از وجود داشتنش، تبدیل به چیزی که هست شده. چیزی قابل پذیرش و یا حتی قابل احترام. مثل همان پروانه ای که گفتم. همان که دلش می خواهد بپرد. یک چیز طبیعی، که باید گاهی بهش اجازه دهم زندگی کند مثل میل زیبایی، شهوت یا مادرانگی ام.    


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/12/21ساعت 15:26  توسط نجمه خادم  | 

دستم که می رود و غمگین می نویسد فراموشی می گیردم، می نویسم که غمگین باشم یا غمگینی هستم که به نوشتن پناه برده...دلم می خواهد جای پسرکی لاغر مردنی بودم که هرروز چوب ماهی گیری اش را برمیدارد و میرود آن زوج چاق روی کاناپه را دید می زند(همان که توی خانه های تأمین اجتماعی می نشیند و عاشق مراسم تدفین بچه هاست). یا کاش آن بچه دبیرستانی بودم که کلاه شکار قرمز روی سر توی باجه ی تلفن گیر کرده (خودش، ودش را گیر انداخته)  و انشگتانش مردد روی دکمه ها مانده، کدام؟ پشت کدام شماره دوستی هست که می شود با او حرف زد؟ یا آن جوانی که تنها کاری که توی نیویورک دارد این است که یخچال های ساید بای ساید و کلی اسباب و اثاث دیگر بیندازد روی کولش و هن و هن کنان ببرد خانه های بالای شهر و میداند که این تنها کاری نیست که او از پسش برمی آید و هر بار که یکی از آن گنده بک ها را میگذارد روی دوشش یادش می افتد که این چیزی نیست که برایش به اینجا آمده و خنده اش می گیرد.

اصلاحش می کنم دلم نمی خواست جای اینها بودم...بهشان می خندم، حسابی به خنده می اندازند من را. گرفتاری و بدبختی شان...و بیگانگی شان...و همه ی خاصیتی که غم انگیزشان می کند من را به قاه قاه می اندازد. به چه چیز پناه برده ام من؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/10/16ساعت 17:22  توسط نجمه خادم  | 

از این پلک ها که می پرند و  این پرنده که بلد نیست بپرد و  این سرانگشتان که دچار انتظارند و این لباس های خیس بر تن مبل خاکستری و سرخیه چراها و گرمیه صداهایی که قرار است بشنوم می ترسم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/10/09ساعت 22:11  توسط نجمه خادم  | 

توی فبس بوک صفحه ای به اسم نامه (letter) باز شده که طی آن برای یک دوست خیالی و قدیمی به اسم جین/جان نامه می نویسیم. و طی آن یادی از صلح و کریسمس و رفتارهای بین دو کشور می کنیم. هم شبیه بازیست هم شبیه مسابقه...هم اندوه دارد هم جذابیت و شوخ و شنگی.. این نامه ی من است برای جین :

سلام جین عزیز خیلی وقته ازت بی خبرم... چند شب پیش به یادت افتادم...چاخان نمی کنم جدی جدی رفتم توی فکر تو...یعنی هوا یک طوری شد که هواشناسی اعلام کرد ممکن است برف بیاید بعد من به مجسمه برفی  فکر کردم. به اولین سالی که من را دعوت کردی بیایم پیش تو و دوستانت درخت کریسمس تزیین کنیم و روز بعدش که آمدی دانشکده مان و توی حیاط برف بازی کردیم  و بعدش که  دستکشهای خیسمان را درآورده بودیم و دستهامون رو هااا می کردیم  و زل زده بودیم به شاهکار برفی مان و تو شروع کردی از عقاید عجیب و غریب مادرت راجعع به ما و ایران گفتی و من برایت شعر فروغ خواندم:"روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد" ...باور کن همه ی اینها از سرم گذشت بعد از شنیدن خبر...و دلم هوای تو را کرد. دقت کرده ای همه ی خاطرات ما توی زمستان اتفاق افتاده اند؟ از برف که خبری نشد اما در عوض تو را پیدا کردم. راستی به قول جویی تریبیانی How u doin ? هنوز هم با همان آدمی هستی که به فارسی می گفتی "اصل جنسه!" و من هم حسابی بهت می خندیدم؟ من که خیلی وقت است رابطه ام با آدم های آن وقت ها به کلی قطع شده، اما نکته ی قشنگش این است که: هنوز هم کفش هایم لنگه به لنگه اند و همان آدم آس و پاس قبلی ام. خوب میشد اگر میشد باز بیایی اینجا چون من که هر چه بزنم نمی توانم پایم را از اینجا بگذارم بیرون، خودت هم که حتما از اوضاع باخبری گرانی دلار و کل تا چیز دیگر، گویی تا پیدا کردن کبوترهامون راه زیادی مانده.

از طرف من مادرت و بقیه را ببوس و جاهایی که من نمی توانم ببینم را ببین، یادت هست که چه جور کشته مرده ی منهتن بودم؟ هنوز هم هستم.

پ.ن:این عکس "جولیتا ماسینا" را هم برات میفرستم تا شرحال کامل بشه و هم اینکه بگم هنوزم پایه رفتن به ایتالیا هستم...یه روزی...فردا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1392/10/03ساعت 3:50  توسط نجمه خادم  | 


اینکه امروز روز مادر هست یا نه، چندان اهمیتی ندارد. این را در جایی خواندم و بهانه ای شد که به یاد مادرم بیفتم. که شبیه خیلی دیگر از مادران ایرانی مادری می کرد و یکی از همین ویژگی های مادران ایرانی نسل من تأکیدشان بر روی "ادب و آداب" بود. برای مادر من اینکه چگونه با مردم برخورد کنیم یا چه طور مهمان یا میزبانی باشیم خیلی مهم بود و جزو ارکان تربیتی اش. همیشه وقتی می خواستیم به مهمانی برویم، پشت در که می رسیدیم بچه هایش را جمع می کرد و می گفت:" بچه ها تا بهتون تعارف نکردند، دست به چیزی نزنید..." خوشبختانه همیشه زود در باز میشد و ما می پریدیم تو و سفارشاتش ناتمام می ماند. در وسط های مهمانی اگر می دید هرکدام از ما تخلفی می کرد و مثلا به جای یک شکلات 2 تا برمی داشت، اگر دور بود اخم سفت و محکمی می کرد یا اگر نزدیک نیشگونی از هرجای ما که دستش می رسید می گرفت و ما را متوجه عمل زشتمان می کرد. بیست ساله که بودم و برای خودم یک فردبزرگ شده ی نیمه مستقل به حساب می آمدم. به وقت عید همه ی خانواده به دیدار پدربزرگ پدرم که مردی دانشمند (نه به معنای علمی) بود و نزدیک به صدسال داشت و هنوز هم سرِپا بود و مثل قرص ماه در مهمانی می درخشید، رفتیم. پدربزرگ پدر شنیده بود که من فلسفه می خوانم و از این خبر مشعوف شده بود و در واقع مامان و بابا من را به عنوان موجبات سربلندی و افتخارشان به خدمتش بردند. پدربزرگ بر پشتی اش تکیه داده بود و ما همگی در مقابلش دور تا دورش نشسته بودیم و او یکی در میان از افلاطون و شیخ نجم الدین رازی می گفت و شعر سعدی هم ترجیع بند حرف هایش بود. و همه هم سر تکان می دادند. در همین حین یکی از نوه هایش (که من نمی شناختمش) آمد و میوه تعارف کرد، من یک پرتغال بزرگ برداشتم و بی آنکه بگذارم توی بشقابم مشغول گرفتن پوستش شدم. که یکهو متوجه شدم نفسم بالا نمی آید، یک جایی از بدنم تیر کشید و سوخت. به زحمت نفسم را برگرداندم سرجایش و زیر چشمی دنبال سبب درد گشتم دیدم دست مادرم روی ران هایم است و زیر لب می گوید:"بزار سرجاش، بزار سرجاش. یک جورایی خورد تو پرم، پرتغال را گذاشتم توی ظرفم و لبخندی به مادرم زدم که خیلی دلم میخواست به جایش بپرم بهش و بگویم: آخه این چه کاریه ماماااان؟
این آخرین باری بود که مادرم به این شکل من را تنبیه کرد. بعد از آن فهمیدم که اصلا و ابدا بزرگ نشده ام و مادرم حق دارد هر وقت دلش می خواهد من را مجازات کند. حالا که از من دور است، با سکوت کردن پشت گوشی تلفن من را تنبیه می کند و خدا می داند چه قدر سخت است وقتی مجبوری پشت تلفن پشیمان به نظر برسی.
هر روزی که باشد، روزش مبارک. از تلاشش ممنونم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/09/25ساعت 19:32  توسط نجمه خادم  | 

مطالب قدیمی‌تر