قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

این روزها زن ها را می شنوم. زنی که در من است با من تنها مانده و حالا که کاری ندارم جز قدم زدن در خانۀ کوچکم و پشت میز کنار پنجره نشستن و ساعت ها خیرگی. این زن من را وادار کرده به گوش دادن. یک هفته قبل از خودم می پرسیدم دلیل این همه خشونت و بی رحمی توی نوشته هایم چیست. کلماتی که آنقدر وحشیانه اند که می ترسم حتی بازخوانی شان کنم. این روزها به زنان که گوش می دهم دیگر ردش را زده ام. سرم درد می گیرد و من دیگر اجازه می دهم درد بگیرد. مثل فلز سرد وقتی حرارتش می دهی.

انگار روز اول باشد. در ابتداهستم؛ ...و دیشب یادم آمد اولین بوسه ام را در اردیبهشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/09ساعت 23:0  توسط نجمه خادم  | 


امسال اولین سالی هست که خودم را جزء زنان به شمار می آوردم و اولین سالی هم بود که گوشی ام مدام تکست هایی با همین مناسبت از زنان دیگر (فامیل و دوست) می گرفت. برای همین این روز را برای خودم هم مبارک می دانستم و صبح که به قصد رفتن به آزمایشگاه از در خانه زده بودم بیرون، قصد داشتم برگشتنی دو تا شاخه گل مریم هم برای خودم بگیرم و بیاورم خانه. اما وقتی رفتم داروخانه که قرص هایم را بگیرم. زنی را دیدم که آمده بود قرص اورژانسی جلوگیری از بارداری بخرد. این اتفاق هم که اسمش به واقع اتفاق نیست و یکی از چیزهای معمول داروخانه است. من را کشاند سمت فکر کردن به مادر ها. با خودم گفتم: امروز روز این زن هم هست.حتی این زن! این زنی هم که بچه اش را نمی خواهد و حالا باید برود خانه و قرصش را بخورد و به جای خوشحالی کردن هی استفراغ کند.

و به یاد مادرم افتادم وقتی مرا باردار بود آن وقت ها که مثله بچه کانگورو ها به تن و بدنش چسبیده بودم و میدیدمش که تند تند تفالۀ چایی می خورد و خواهربزرگترم از سر کولش بالا می رود و به من دهن کجی میکند. بعد آن دورانی رسیده بود که هر تابستان پرونده هایمان را می گرفت توی دستش و صبح زود توی گرما می رفت سراغ مدرسه های بهتر و ناحیه 2 و نمره های خوب من و خواهرم را نشان میداد و التماس مدیر و ناظم را می کرد تا اسممان را توی مدرسه شان بنویسند و آنها ناامیدش می کردند و بر می گشت خانه و زیر بار نمی رفت و فردا هم از پی آن. یا آن وقتی که قلک پولمان را شکستیم تا برای روز مادر برایش "تن آرا" بخریم. آن روزها خیلی توی تلویزیون تبلیغش را می کردند و ما فکر
می کردیم خیلی به درد مادرمان که اضافه وزن داشت می خورد. هنوز دختر بچه هایی بودیم که با هر هدیه ممکن بود سرذوق بیاییم و فکر می کردیم برای او هم همین طور است. زمان برد تا تبدیل به یک زن شوم تا ببینم زیبایی تا چه اندازه ارزشمندتر از کاربردی بودن یک چیز ( ولو یک هدیه) است. بعد از آن خیلی زود دورانی رسید که ما رفتیم و به شنیدن صدایش از پشت تلفن که گاه گرم بود و آرزومند آرزوهای ما و گاه سرد و تلخ عادت کردیم، همان وقت ها بود که هر چه اسباب و اثاثیه داشتیم را جمع کرد و برد گذاشت گوشۀ انباری (حتما دیده بود که چه قدر از او دور شده ایم و اصلا شبیه آن توله هایی نبودیم که هر جا می رفت به او چسبیده بودند) انگاری بخواهد خودش را دردسر ندهد و بعد از یک عمر مادری خستگی در کند و کمی هم زن باشد.

کاش روز مادر با روز زن یکی نبود. آدم سرگیجه می گیرد. نمی داند از زن و زنانگی بنویسد یا از مادرهایی بنویسد که به دستپختشان و نگرانی شان و سردردهایشان یک عمر
خو گرفته. اما این وسط زن هایی هم هستند که کمتر دیده می شوند. نیمی زن و نیمی مادرند. مادران تنهایی که برای بزرگ کردن شکم بچه هایشان به عقد مردان دیگر در
می آیند و همچنین مادران مطلقه ای که ممنوع اند از دیدن فرزندانشان و ظهر ها بعد از تعطیل شدن مدرسه می ایستند کناری و فرزندشان را می بینند که بدو بدو سوار سرویس می شود تا جا بگیرد. مادرانی که یواشکی به دختر کوچکشان هدیه می دهند و می ترسند مبادا "زن پدر" و پدر بفهمند و دنیا را برای فرزند کوچکشان آشوب کنند. مادرانی که از مادرشدن بی نصیب مانده اند و تن به ازدواج شوهرشان داده اند و بچه های زن دیگری را بزرگ می کنند و دوست می دارند. زن دیگری که شب ها کنار همسرشان می خوابد. امروز روز همۀ این مادران هم نیز هست. و شاید ما آدم های معمولی و نسبتاً سالم، همیشه وقت نکنیم و فرصت نداشته باشیم به این مادران هم روی خوش نشان بدهیم ولی شاید یک روزی مثله امروز که گذشت، فرصت مناسبی بود تا حداقل کمی درباره شان فکر کنیم.

از طرفی امروز روز تولد مادری است که با بچه ای در شکمش از دنیا رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/01/31ساعت 20:18  توسط نجمه خادم  | 

زنان گریان بسیاری را دیده ام. تا جایی که گاهی اوقات اولین مواجه ام با یک زن تماشای اشک ریختن و بعضا دلداری اش بوده. به یاد می آورم بچه سال که بودم از کوچه یا از مدرسه که ظهرها می آمدم خانه بیشتر وقت ها با گروهی از زنان مواجه میشدم که در سالن پذیرایی دور هم جمع شده اند. یکی اشک می ریزد و بقیه بغض کرده سرشان را با تأسف تکان می دهند. مادرم که متوجه ی حضور و آمدن من می شود بینی اش را فین می کشد و با صدایی خش دار می گوید:" سلام عزیزم غذا تو آشپزخونه آماده است". برا دلیل که مادران ما همان وقتی که توی گوشمان لالایی شاد می خوانند غم ها و رنج ها و محنت هایی که به عنوان یک زن کشیده اند را مرور می کنند. چیزی که این احساس را به ما می داد که آنها همواره دچار امرطاقت فرسایی هستند.

مادرم همیشه می گفت که : متعلق به نسل سوخته ای بوده و عملا فرصت هیچ کاری را نداشته. من باورش می کردم و دلم نمی خواست مثل او متعلق به نسلی باشم که یک چیزیش می شود. زن های دیگر (همان دوستانش) که با او مراسم مراثی بر سرنوشت خویش را برگذار می کرد، همه آدم هایی بودند از لحاظ اجتماعی دارای شخصیت با ثبات، درواقع،  نه در ظاهر و نه در رفتار هیچ یک از این زنانی که دور هم جمع می شدند چروک های شکست و ناکامی و نامرتبی هایی که تلخی روزگار یا فقر به وجود می آورد را نمی دیدی. اما برای من این گریستن ها قابل پذیرش بود شاید به این دلیل که مادرمان ما همان وقتی که توی گوشمان لالایی شاد می خوانند غم ها و رنج ها و محنت هایی که به عنوان یک زن کشیده اند را مرور می کنند. چیزی که این احساس را به ما می داد که انها همواره دچار امر طاقت فرسایی هستند. فقط با این تفاوت که با خودم تکرار می کردم: من هیچ وقت شبیه مادرم نخواهم شد و نه هیچ کدام از زنان این اتاق

با این حال من هم از این قاعده مستثنی نبودم. وقتی که سنم کمی بالا رفت . همان قدری که چند سالی از بلوغم بگذرد. اشک های من هم شروع شد. مثله پروانه ای که از پیله بپرد و بعد دیگر دلش نخواهد یک جا بنشیند و قرار بگیرد، بند نیامد و تا امروز ادامه دارد. روزهای زیادی را به یاد می آورم که توی بالکن خوابگاه یا خانه ام یک گوشه جمع شده ام توی خودم و بی وقفه اشک ریخته ام. صبح هایی را به یاد می آورم که به خاطر برآمدگی و پف چشمم از خیس بودن مداوم شب قبلش، مجبور شده ام هرچه رنگ تیره و روشن توی جعبه ی آرایشم دارم بکشم پشت چشمم تا اثرات را کم رنگ تر یا در صورت خوش شانسی محو کنم. برایم مهم نبوده چه شکلی شوم یا جزء چه تیپی از جامعه به حساب بیایم فقط نمی خواستم جزء آن دستۀ مغموم همیشگی شمرده شوم. اما دور و برم را که بزرگتر کردم و شروع کردم به دیدن زنان هم سن و سالم متوجه شدم آنها هم با هر رشته یا درجۀ تحصیلی شرایطی مشابه به من دارند. مشابه من و مادر و دوستانش، مشابه زنان فامیل و زنانی که توی مترو، اتوبوس، هواپیما یا تاکسی کنار دستت نشسته اند و بینی های سرخشان را فین می کنند.آنها در جمع های گرم و صمیمی دخترانه شان دور یکدیگر حلقه می زنند و مهم نیست از ناکامی های علمی یا شخصیتی شان بکویند یا از حسرت های عشقی یا آرمان های بشردوستانه شان، چشم های شان قرمز است و صدایشان می لرزد و دسته جمعی سوگواری می کنند. توی مستراح خانه شان، یا حتی کمد دیواری، برای ساعتی خودشان را حبس می کنند و بی محابا اشک می ریزند.

چرا ما زنها اینگونه اشک می ریزیم. این میل شدید به گریه کردن که سبک شدن هم در دنباله اش نیست و فقط رنجی ست که فزرونی گرفته، از کجا می آید؟ چیزی که همیشه از خودم پرسیده ام. گویی زنها همیشه با چیزی مثله احساس گناه دائمی و یک فقدان دست و پنجه نرم می کنند. آن قدری که توی مجالس مشروب خوردن و علف کشیدن هایشان هم به جای صدای قاه قاه از آنها فریاد های پرعجز ناله هایشان شنیده می شود. آنقدری که در زمان عدات ماهیانه شان بدون هیچ دلیلی میروند یک گوشه می نشینند و می زنند زیر گریه. آنقدری که از مجالس ختم و ترحیم و عزاداری استقبال می کنند و می رونند روضه خوانی ها و یک گوشه چادرشان را می  کشند روی سرشان و تا می توانند اشک می ریزند. جوان و پیر. چرا ما زنها تا این حد گریه می کنیم؟ تا این حد؟! مردها جمله ای دارند که تا اندازه ای خیالشان را از دست گریه های زنانه راحت کند. می گویند: اشک سلاح زنهاست، یک مکر زنانه...اما خودشان هم می دانند چنین چیزی نیست. مردها خیلی زود نسبت به این گریه و زاری ها بی تفاوت می شوند. خیلی زود دیگر دلشان را می زند به جای لرزاندن. و خیلی زود متوجه می شوند که با دیدن صحنۀ گریستن زنی آب توی دلشان تکان نمی خورد. ممکن است عصبانی شان هم کند یا تحریکشان برای اینکه یک نقاشی بکشند یا شعری بنویسند یا مطلبی سیاسی که در آن از وضع بد زنی که مورد ظلم واقع شده حرف بزنند. اما فقط همین. آنها چیزی راجع به این میل نمی دانند همانطور که راجع به کیفیت زایمان یا درد پریود.

من هم البته چیز زیادی نمی دانم. فقط می بینم که این اتفاق برای من هم می افتد. و اینکه گریستن یا سوگواری کردن یک زن همانطور که حتما دلیل خارجی ای نمی خواهد دلیل بر ضعیف یا قوی بودن یک زن هم نمی شود. برای من بعد از سالها کلنجار رفتن با خودم و شرم از وجود داشتنش، تبدیل به چیزی که هست شده. چیزی قابل پذیرش و یا حتی قابل احترام. مثل همان پروانه ای که گفتم. همان که دلش می خواهد بپرد. یک چیز طبیعی، که باید گاهی بهش اجازه دهم زندگی کند مثل میل زیبایی، شهوت یا مادرانگی ام.    


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/12/21ساعت 15:26  توسط نجمه خادم  | 

دستم که می رود و غمگین می نویسد فراموشی می گیردم، می نویسم که غمگین باشم یا غمگینی هستم که به نوشتن پناه برده...دلم می خواهد جای پسرکی لاغر مردنی بودم که هرروز چوب ماهی گیری اش را برمیدارد و میرود آن زوج چاق روی کاناپه را دید می زند(همان که توی خانه های تأمین اجتماعی می نشیند و عاشق مراسم تدفین بچه هاست). یا کاش آن بچه دبیرستانی بودم که کلاه شکار قرمز روی سر توی باجه ی تلفن گیر کرده (خودش، ودش را گیر انداخته)  و انشگتانش مردد روی دکمه ها مانده، کدام؟ پشت کدام شماره دوستی هست که می شود با او حرف زد؟ یا آن جوانی که تنها کاری که توی نیویورک دارد این است که یخچال های ساید بای ساید و کلی اسباب و اثاث دیگر بیندازد روی کولش و هن و هن کنان ببرد خانه های بالای شهر و میداند که این تنها کاری نیست که او از پسش برمی آید و هر بار که یکی از آن گنده بک ها را میگذارد روی دوشش یادش می افتد که این چیزی نیست که برایش به اینجا آمده و خنده اش می گیرد.

اصلاحش می کنم دلم نمی خواست جای اینها بودم...بهشان می خندم، حسابی به خنده می اندازند من را. گرفتاری و بدبختی شان...و بیگانگی شان...و همه ی خاصیتی که غم انگیزشان می کند من را به قاه قاه می اندازد. به چه چیز پناه برده ام من؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/10/16ساعت 17:22  توسط نجمه خادم  | 

از این پلک ها که می پرند و  این پرنده که بلد نیست بپرد و  این سرانگشتان که دچار انتظارند و این لباس های خیس بر تن مبل خاکستری و سرخیه چراها و گرمیه صداهایی که قرار است بشنوم می ترسم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1392/10/09ساعت 22:11  توسط نجمه خادم  | 

مطالب قدیمی‌تر