قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

شیراز همیشه من را غافلگیر می کند. فرقی نمی کند هوایی به آنجا بروم یا توی اتوبوس مسیر آباده به شیراز را جان به لب شوم. فرقی نمی کند برای مراسم مرثیه خوانی آماده باشم یا برای جشنی باستانی! به هر حال غافلگیرم می کند. 

عجیب است که چه طور مردمیکه تا این اندازه فراغ بال و شاد به نظر می رسند می توانند تولید ماجرا کنند... آدم توقع ماجرا را از جاهای پرجنب و جوش دارد. 

دو روز است اینجا هستم و دلم می خواهد بروم باغ نارنجستان قوام؛ بو بکشم  و اردیبهشتی شوم.  اما فردا قرار است مادرم را ببینم و بقیه را، احتمالا باید سنگین و رنگین یک گوشه بنشینم.  کارهایی که آدم های شاد می کنند را انجام ندهم و گریه هم نکنم تا غم اهالی را به یادشان نیاورم. گوشه ای بنشینم اندوهگین و خیلی شیک! که البته احتمالا بعد از یک جایی از بدنم هم میزند بیرون این همه خودداری، ایرادی ندارد فوقش وقتی برگردم یکی دوبار مجبور میشوم سراغ دکتر معده بروم. هرچند نمی شود زود قضاوت کرد شاید باز هم غافلگیر شدم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹ساعت 0:31  توسط نجمه خ  | 

امروز را با "آ" گذراندم آنهم در خیابان عجیب انقلاب که بعد از کلی وقت به آن بازگشته بودم. بین آدم های شلوغ راه رفتن، کتاب خریدن و هوای بالا سرش که انگار هیچ وقت سبک نخواهد شد. وسط یک اقیانوس بزرگ بودم و قرار بود دوستم را ببینم. دیر آمد، اما خوشبختانه از دنده ی راست بلند شده بودم و بنابراین حدود یک ساعت منتظرش ایستادم.  کنار مترو، میخکوب شده به دیواری! اول این فکر توی سرم گذشت که ممکن است کسی را ببینم. بعد از آن نگاه های کاغذپخش کن های مقاله و پایان نامه فروش بود. سپس کمی خیس شدم برای اینکه کنار آبخوری ایستاده بودم و زن و مرد راه به راه می آمدند آب بخورند. منتظر بودم و خوشحال! نمی دانم چرا؟ ! به هرحال اصلا از وضعیتی که در آن بودم هیچ گله و شکایتی نداشتم.نه از نگاه آدم ها و نه خستگی از صبح سرپا بودن! کم کم احساس کردم من هم جزیی از نقش دیوار مترو هستم. اصلا می توانند من را به نمایش بگذارند و مردم هر چه دلشان خواست نگاه کنند و بعد هم توی آرشیو مغزشان یک نقد کوچکی بنویسند راجع به دختری که یک جا کاشته شده است. و بالاخره آمد. اما آن همیشگی نبود.

آ یکی از کاراکترهای مهم زندگی من است، حدود 10 سالی می شود که می شناسمش. پریشانی ها، غم ها و لحظات شیرینش، کتاب های مورد علاقه اش، دنیای شاعرانه ی تیره اش، امید و جسارتش برای کندن و رفتن... همه آشنا هستند. غیر از مهم بودنش، جزو علاقه مندی های من هم حساب می شود. حتی توی داستان هایم هم نفس می کشد.  می دانم خوش ندارد راجع به او و از او بنویسم. می دانم اگر روزی یکی از داستان هایم را بخواند می گوید این همه شخصیت تو دنیا! برداشتی خفت من یکی رو چسبیدی؟! شاید برایم حتی توضیح دهد که آدم توی قصه من نیستم. من را غلط فهمیده ای. اما برای من چندان مهم نیست. هیچ کس، هیچکس دیگر را نمی شناسد. اما آزاد است آنجا توی کاغذ دیواری ذهنش با او خیالپردازی کند. آ از آن کاراکترهاییست که جان می دهد برای این کارها...

امروز مثل هیچ وقتش نبود. مثل هیچ کدام از شبهای غمگینی که توی راهرو خوابگاه با هم غذا می خوردیم و داشتیم توی دل خودمان می پوسیدیم هم حتی! شاید درست  فکر میکنم شاید هم غلط؛ اما انگار مثل آن وقتهای من بود که ازشان گریخته ام. خواستم بگویم تو هم می توانی فرار کنی؛ اما کیفیت زندگی همه ی آدم ها مثل کمیتشان با هم فرق دارند.  نه اینکه فکر کنم نمی تواند.  اما وقت گوش دادن به او کمی هم خودم را مرور کردم. چه قدر دوست خوبی بود. کاش من هم بلد بودم دوست خوبی باشم. 

برای اولین بار کمتر حرف زدم. این تنها کاری بود که می توانستم انجام بدهم. 

پ.ن: مراقب آ های زندگی خود باشیم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۶ساعت 23:56  توسط نجمه خ  | 

دوستی در صفحۀ فیس بوکش لیستی را به اشتراک گذاشته بود که در آن 27 کاری را که هر کس باید قبل از ازدواج انجام بدهد را آورده بود. (حالا اینکه همچین لیستی بر چه اساس و فاکتورهایی مشخص شده کاری ندارم). وقتی یک نگاه گذرا به آن انداختم. تقریباَ همۀ کارها را انجام داده بودم. اما یکی از کارهای وسوسه انگیزی که تا به حال تجربه نکرده بودم. تنهایی رفتن به یک رستوران بود. فست فود و کافه البته زیاد رفته ام تنهایی، مخصوصاَ قدیم ترها دور و بر دانشگاه که می پلکیدم و منتظر بودم. گاهی می رفتم کافه ای می نشستم سیگاری می کشیدم و قهوه ای می خوردم و بعد هم میزدم بیرون یا همیشه هوس می کردم بروم یک همبرگر بزرگ و خوشمزه بخرم و بخورم و بعد شاد و سرحال عین آدم های پیروز راهم را بکشم بروم دانشگاه میان آدم های نمی دانم چرا تا آن حد مغموم! اما تا به حال به این شکل تجربه اش نکرده ام. اینکه بروم یک رستوران لوکس برای خودم یک غذای خوب بخرم یا بروم یک کافه و برای خودم یک بستنی بزرگ شکلاتی سفارش بدهم و بعد سرصبر بخورم و با خودم حرف بزنم.(البته توی دلم) کنار این وسوسه فکر می کنم همیشه این ترس هم با من بوده که تنها و بدبخت به نظر برسم. نمی دانم چرا همچین چیزی باید اینقدر برای من مهم باشد؟ مخصوصاَ گذشته ام را که نگاه می کنم با خودم می گویم چرا همیشه از اینکه آدم تنهایی به نظر برسم وحشت داشته ام؟ کجایش ترسناک است؟ مخصوصاَ برای آدمی مثل من که اگر در هفته یکی دو روزش  فقط با خود نباشد به شدت گوشت تلخ و بدجنس می شود؟! نمی دانم شاید این هم یکی از ضایعاتی بود که سگ پیر به خوردمان داد. منظورم دانشکدۀ عقب مانده و خراب شدۀ ادبیات است. چند وقت پیش توی استانبول در کافه ای نشسته بودیم و هردویمان کاپوچینو سفارش داده بودیم. اول رفتیم دور یک میز دو نفرۀ دنج نشستیم که ته ماندۀ یک کیک و قهوه رویش بود. خواستیم گارسون بیاید و میز را تمیز کند که در عوض از ما خواست از آنجا بلند شویم چون جای کسی ست. ما مشغول نوشیدن و گرم کردن خودمان بودیم که دختری با ظاهری بسیار زیبا آمد و پشت آن میز نشست. همانجور که می نشست بلند بلند حرف می زد. توجهی نکردیم. کمی بعد دو تا پسر جوان که میز کناری ما بودند به آن دختر اشاره کردند و به زبان ترکی چیزهایی گفتند و خندیدند. به او نگاه کردم. موهای طلایی اش را ریخته بود روی دوشش نگاهش به رو به رویش بود و کمی فنجان را می برد سمت لب هایش و بعد باز بلند بلند حرف میزد. کنجکاو شده بودیم و پسرها هم اصلا بی خیال نمی شدند. برای همین آنقدر هی به قول خودمان یواشکی و زیرچشمی به او نگاه کردیم تا دیدیم نه واقعا دارد با خودش حرف می زند و هیچ هندزفری ای در کار نیست. آن روزها آنقدر سرخوش بودم که دلم نمی خواست هیچ چیزی خرابش کند. برای همین فقط گفتیم طفلکی! و دیگر به او نگاه نکردیم. به جز لحظه ای که بلند شدم که برویم برگشتم و نگاهش کردم. خیلی دلم می خواست زبانش را می فهمیدم. اصلاَ کاش میشد از آن پسرهای فضول خواست که ترجمه کنند برایمان.

امروز با خودم فکر کردم که یک بار بروم یک کافه بنشینم و با خودم حرف بزنم. بدون اینکه منتظر کسی باشم، بدون اینکه قرار باشد در دنیای من اتفاقی بیفتد. بروم و اصلاَ به خودم هم نگاه نکنم. شاید چیز خوبی از آب در می آمد.بعد تصویر آن زن آمد در نظرم. که با صدای بلند چیزی را توضیح می داد انگار، شاید می گفت هی برگرد و نگاه کن ماجرا اینطوری بود. به جز اینکه باید بپذیری پشت سرت هیچ زندگی ای واقعاَ وجود ندارد باید خودت را از حرفهایی خالی کنی که نگذاشتند بزنی.

تمام آن لیست مبتنی بر لذت بود. لذت هایی که می توانی از خودت ببری و پیش بروی قبل از اینکه بخواهی با کسی، خودت را شریک شوی. من نمی دانم چرا این فرصت قشنگ پر از لذت را هم با آن تصویر پرآشوب به یاد آوردم. انگار هنوز برای من زود است. ازدواج مهم نیست. قبلش یا بعدش به هر حال یک جایی باید مشخص کنی با خودت چند چندی...

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۵ساعت 23:48  توسط نجمه خ  | 

امشب خیلی هیجانزده ام. تمام روز در تب و هیجان سوختم. البته نه به خاطر در باغ شگفت انگیزی که ناگهان به رویم باز شده باشد. به خاطر برآورده شدن آرزوی غمناک دیشبم. برای اینکه تلخ ترین اتفاق سرانجام رخ داد. و او رفت. برای همین هیجان زده بودم از نوع منفی اش، گونه ای که چند تا قطره اشک یواشکی از گونه هایت سر می خورد و به دماغت نرسیده با دستت پاکش می کنی و با خودت می گویی فردا فردا به آن فکر خواهم کرد. اما هر لحظه در تبی چون می دانی نمی شود سوگواری را به تعقیب انداخت. برای اینکه باید پشت سر مرده اشک ریخت و لباس سیاه پوشید و بعد هم رهایش کرد. برای اینکه می دانی باید از آن خانه یک عکس بگیری و در ذهنت قاب کنی و بعد بگذاری اش در اتاقی که به ندرت به آن سر می زنی. خانه ای با درخت شاه توت و صف بلند دستشویی حیاط در شبهای تابستان، خانه ای که با پنجره های بیضی شکل و هلالی و رنگ های سبزکمرنگ و آبی فیروزه ای که حالا فقط شبیه چشم های زنی منتظر شده اند. زنی که امروز رفت. و من رفتنش را از خدا خواسته بودم. چه تصویر وحشتناکی! انگار شیطان فریبم داده و از پشت بام هولم داده پایین. همین را می گفت. توی هال آن خانه که چون صاحبانش نیستند به زودی خودش هم، نیست خواهد شد. آنجا پله هایی بود که می رسید به پشت بام خانه و من که دخترکوچکی بودم عاشق بالا رفتن از آن. می گفت :"نرو بالا دختر جان شیطون میره تو جلدت گولت میزنه میندازتت پایین". یواشکی می رفتم. آن بالا خیلی خوش می گذشت. مادرم هم برایم قصه های عاشقانه زیادی از ماجراهای پشت بامی اش با پدرم تعریف کرده بود. حالا از بام افتاده ام پایین. مادرم هم... و نمی توانم مادرم را تسلی بدهم برای اینکه من چه می فهمم؟! من الف بچه که از بام هم افتاده و زخم و زیلی ست چه طور بگوید: مامان غصه نخور که دیگه مامانت نیست. از پله ها بالا رفته و بعد دود شده و رفته هوا.نیست. دیگر نیست. تمام شد.

امشب تب دارم.داغم...و دلم جیغ کشیدن می خواهد. خوش به حال آدم هایی که مثل من در سکوت با خودشان حرف نمی زنند. خوش به حال آدم هایی که بلند بلند فریاد می زنند غمگینند. حتی اگر خیلی مسخره و بیچاره و بدبخت به نظر بیایند.

من خیلی وضعم خراب است. برای اینکه غرورم اجازه نمی دهد حتی در بین این کلمات هم اندوهم را بروز بدهم.

همین دیگر...فقط بگویم که نیست.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۵ساعت 1:50  توسط نجمه خ  | 

امشب اصلا در حال و هوای شب قبل نیستم. امروز هم بیرون نرفتم و تمام وقت در خانه بودم اما دلم نگرفت. اینطوریست دیگر! دل آدم همیشه هم بدقلق نیست بهانه گیری می کند که ببری اش بیرون هوا بخورد. نبردی می نشیند سرجایش و سقف آرزوهایش را کوتاه تر می کند. امشب هم که شب آرزوها بود. شله زرد پختم و بین همسایه ها پخش کردم و باقی مانده را هم دادم مسجد محل. و بعد کلی با هر دور هم زدن آرزو کردم. خودم هم خبر نداشتم توی دلم اینقدر آرزو جمع شده. بیشترشان هم اولویت داشتند. اگر همه شان با هم برآورده می شدند بعضی ها غمگینم می کردند و بعضی خوشحال. آدمی ست دیگر! گاهی آرزوهایی می کند که می داند چه قدر غم در ادامه شان توی دلش جمع خواهد کرد. ولی در مجموع فکربکر خوبی بود که آفرین بر خودم. بعد از خواب بعد از ظهر به سرم زد. چشمم را باز کردم و گفتم : چه طور است شله زرد درست کنم؟ _ بله بله خیلی هم خوب است حتما این کار را می کنم. و بی معطلی دست به کار شدم.

در ادامۀ شب قبل هم بگویم که بعد از نوشتن یک پست اینجا و هزار و یک خط شر و ور توی دفترم. کلی در خانه راه رفتم. یک فرش 9 متری هست که من روی آن راه میروم از فرش هیچ وقت نمی زنم بیرون. اول برای اینکه از خط زدن بیرون من را یاد بازنده ها می اندازد و دوم اینکه پاهایی که به فرش عادت کرده باشند یکهو برخورد کنند به لمینت کف خانه، اوقاتشان تلخ می شود. برای همین فقط روی آن فرش 9 متری هی رفتم و برگشتم و به چیزی نبود که در زندگیم وجود داشته بوده و فکر نکرده باشم. البته به جز مورد حذفیات. بعد که حسابی سرم گیج رفت و فکر کردم خوابم می آید رفتم توی تخت و همینکه کنارش دراز کشیدم متوجه شدم بلند بلند نفس می کشد. با خودم گفتم : یا خدا من این چرت و پرتا رو تو وبلاگم و بعد تو دفترم نوشتم و هیچ کدومشون هم همچین اون رو خوشنام و سربلند نشون نمی داد. حالا این نیفته بمیره و من فردا با خودم بگم خاک تو سرت کنن نجمه! دستش را گرفتم و نوازش کردم تا نفس هایش آرام تر شد و بعد هم خوابیدم. صبح هر دو با صدای تلفن بیدار شدیم. همین که چشمانم را باز کردم گفت می دونی دیشب چه شبی بود؟! با چشمای باز خواب آلودم نگاهش کردم. دستش را آورد سمت کمرم که زنگ در را زدند. خواهرم بود. دخترک فنقلولی اش را آورده بود که ازش مواظبت کنم.

خیلی خوب است که آدم ها وقتی می خوابند بعدش بیدار می شوند و با آدم حرف می زنند. خیلی خوب است که گاهی وقتها فرصت حرف زدن پیدا کنیم قبل از اینکه ببازیم یا ببازند ما را.خیلی خوب است که چند سال پیش در چنین شبهایی دیدنش را لحظه شماری کرده ام و می خواسته امش از خدا.خیلی خوب است که اینقدر هنوز از من آرزو مانده و برگ هایم نریخته و تازه می خواهم در این بهار گل بدهم و شکوفه کنم با زیستن تا پای جان.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۲/۰۴ساعت 1:48  توسط نجمه خ  | 

امشب خیلی دلم پیاده روی می خواست. اما  تصور چهار طبقه پایین رفتن و رسیدن به خیابان همیشگی و همۀ خیابان هایی که می توانستم در آنها قدم بزنم کرختم می کرد. باید می رفتم یک جایی اما، می شد بلند شد  رفت کافه! حتی یک کافۀ تازه اش را امتحان کرد و در آنجا همان چیزهای تکراری را خورد و بعد دمزده بلند شد و خود را رساند به خانه، از همان پله برقی باید رد شد. همان خیابان همیشگی. به پنجره های خانه مان نگاه کردم. همان همیشگی ها با صدای آب و درخت و آهنگ های پرسرعت ماشین ها...

هرسال فروردین من ددری می شوم. تلافی 9 ماه خانه نشینی را توی این بهار بازیگوش در می آورم. می روم به مغازه ها، رستوران ها، آرایشگاه ها و سالن های زیبایی...اگر دوستی بخواهد من را ببیند دست رد به سینه اش نمی زنم و بعد از ظهرها یک پشتی کوچک می آورم و می گذارم روی فرش، پنجره ها را باز می کنم و نور آفتاب روی بدنم حاشور می کشد و من می خوانم. دم غروب که می شود با خودم حرف می زنم. و او که به خانه می آید، مثل همیشه با لبخندی پرشور به آغوشش می کشم و به من می گوید: عجیب شده ای!

اردیبهشت که می شود دیوانه می شوم. و امروز که گذشت اول اردیبهشت بود و شیطان رفته بود توی جلدم. دلم تنهایی می خواست. یا شاید هم مکالمه ای که بعدش سرم را بکوبم به دیوار! اما هیچ کاری نکردم. بیرون نرفتم و روزهای قبل تمام فیلم های روی پردۀ سینما را دیده بودیم. روی تخت فیلم دیدیم. راجع به مهاجرت بود. و یکدفعه فکر کردم می دانم چه می خواهم. به او گفتم می خوام تنهایی برم سفر. یک جایی برای چند روز. اصلا می خوام برم کیش. آفتاب و دریا و خودم. گفت حرفی ندارد. شاید فکر خوبی باشد.

حالا برگشته ام پشت میزم کنار پنجره و اولین بادهای اردیبهشتی، چند سال پیش یک همچو شبی عاشقش شدم و عین دیوانه ها...خواب است مرد من...دریا ندارید این نزدیکی ها؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۳ساعت 1:53  توسط نجمه خ  | 

و حال ، شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
- چقدر هم تنها!
- خيال مي كنم 
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي.
- دچار يعني 
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد.
- چه فكر نازك غمناكي !
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست .
اگر چه منحني آب بالش خوبي است.
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف 
حرام خواهد شد.
و عشق 
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق 
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه 
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست.
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز.
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند.
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را 
به آب مي بخشند.
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز 
هزار و يك گره رودخانه را نگشود...

_ زیر درخت گردو می نشستیم کف زمین، آفتاب پهن بود در تمام حیاط و چایی می خوردیم. عمه ام سهراب

می خواند و مادربزرگمان با لبخندش نوازشمان می کرد. آی آی آی 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۲ساعت 4:2  توسط نجمه خ  | 


از هر چه می‌رود سخن دوست خوشترست

پیغام آشنا نفس روح پرورست

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگرست

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر

چون هست اگر چراغ نباشد منورست

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ

صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست

جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق

درمانده‌ام هنوز که نزلی محقرست

کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان

بازآمدی که دیده مشتاق بر درست

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی

وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمرست

شب‌های بی توام شب گورست در خیال

ور بی تو بامداد کنم روز محشرست

گیسوت عنبرینه گردن تمام بود

معشوق خوبروی چه محتاج زیورست

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل

هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست

زنهار از این امید درازت که در دلست

هیهات از این خیال محالت که در سرست

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۱ساعت 3:38  توسط نجمه خ  | 

روی شانه های من دو تا فرشته زندگی می کنند. دو تا فرشته ی بازیگوش که خودشان را عالم دهر می دانند و به هر سمتی که دلشان بخواهد راهیم می کنند. بعضی وقتها از جانب من حرفهای بدی می زنند. به آنها نهیب می دهم: این حرفها غلط است. یکیشان تند و حاضر جواب در می آید و می گوید تو به اینها دیگر کاری نداشته باش. نمی توانم به طور دقیق سمت چپی زبان درازتر است یا سمت راستی، خیلی به هم شبیهند.  دو تا فرشته ی همسان که با من به دنیا آمده اند و تازگی ها فهمیده ام گاهی برای تنوع جایشان را با هم عوض می کنند. بچه که بودم به من می گفتند اگر نماز بخوانی دو تا فرشته می آیند و از تو مراقبت می کنند. بعد همان موقع توی گوشم پر از صدا میشد. درست مثل وز وز زنبور. آن وقت ها، هنوز زبانشان را یاد نگرفته بودم.  البته این عقیده ی من است. خودشان می گویند  هنوز به تو اعتماد نکرده بودیم. اما مگر همچو چیزی ممکن است؟ در کجای دنیا دیده شده که فرشته ها بروند و جای نا مطمئن زندگی  کنند؟! به هر حال این از آن بحث هایی ست که شامل پایان باز می شوند. با خودم می گویم هروقت دو تا آدمیزاد توانستند با هم دو کلمه حرف بزنند و بشنوند.  آنوقت سرانجام بحث خودم با فرشته ها را پی می گیرم. خوب از آنها بگویم. علاوه بر حرف گذاشتن توی دهان من، گاهی یکی دو تا قدم هم این طرف و آنطرف می کنند. یعنی اینطور بگویم که حتی شده به خاطرش اشکم را هم در آورده اند. توپ و تشر به آنها که فایده ندارد. سر خودم خالی می کنم. تا بالاخره یکیشان صدایش در می آید: جمع کن بساطتت رو بابا، سفت و سخت می گویم پس فردا چی؟ آینده ام چی؟  فرشته ها معتقدند  که من از آینده ام چیزی نمی دانم حتی وقتی خیلی مصمم و مطمئن هستم. می پرسم شما می دانید؟ - یکچیزهایی می دانیم. در این حد که بدانی بیخودی داری جلز و ولز می کنی.

 یک وقتهایی خیلی سنگین می شوند. انگار اوج گرفته باشند و بعد با سرعت زیاد نشسته باشند روی شانه های کوچک من. بدنم را بهم می فشارند. خم می شوم و توی خودم فرو می روم. مردم فکر می‌کنند تنبل شده ام.  اما چه طور میشود با آدمیزاد از فرشته ها گفت؟ دلم می خواهد بروم بیرون از جایی که هستم. خودم را به سختی جلوی پنجره میرسانم و فرشته توی گوشم می گوید: اگه خیلی دلت هوای تازه می خواد برو بیرون از جایی که آغاز کرده ای. و بعد به قهقهه می افتند. من همراست و واقعیتش همان طور که بیرون زل زده ام می خندم با آنها. بعد از آن همیشه پچ بچه ها شروع می شود.گاه تا غروب، گاه تا سپیده دم ادامه دارد. 

 روزهای خوبش هم هست. مزیت آدم هایی که فرشته دارند این است که گاهی نیاز نیست روی زمین خدا هی پا بکوبند و خودشان را بکشند تا سریع تر برسانند به جاها؛ برای اینکه فرشته ها بال دارند و خیالی آسوده، مثلا امروز بی وزن بودم و پای کوبان،  گویی عروسی روی آب. امروز به آنها گفتم هی شماها همچین بد هم نیستینا.  وقتش شده به دوستام معرفی تون کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۳۱ساعت 2:50  توسط نجمه خ  | 

امروز صبح به یاد سریال desperated housewives افتاده بودم. داشتم ظرف های مانده از شب قبل را می شستم و نسیم خنک و مطبوعی از پنجره ی کنار سینک ظرفشویی می خورد تو صورتم و ملال خواب آلودگی ام را با خودش می برد.به سوزان فکر کردم اول از همه،و با خودم گفتم چه بهایی برای عشقش داد. به خانه ای که رشد کردن بچه اش را روی دیوارش ثبت کرده بود و مجبور شده بود ترکش کند و با خودم گفتم حتما بعدها باز عاشق خواهد شد. سوزان عاشق پیشه بود و حتما بعد از پایان این سریال باز عاشق خواهد شد. او بدون عشق نمی توانست نفس بکشد. بدون احساسات قوی و عشق بازی های پرشور، بدون شام های رمانتیک در جنگل نمی تواند دوام بیاورد. حتی اگر آخرین عشقش مرده باشد و سنش خیلی بالا رفته باشد اما باز حتما روزنه ای برای دوباره عاشق شدن در زندگیش باز خواهد شد. بعد از آن فکرم رفت سمت بیری ون دیکمپ و اینکه چه قدر با اورسون هادج خوب بودند. چه قدر به هم می آمدند. آم های محافظه کار و شیک و مرتب، که بعضی وقتها گندشان در می آید. چه طور نتوانستند با هم دوام بیاورند؟ مرور کردم اشتباهاتشان را در آن زندگی زناشویی ظاهرا بی نقص...به حالت راه رفتن و برخاستنش فکر کردم آنجور بانومنشانه, آنجوری که من هیچ وقت بلد نبوده ام. صورت کمرنگ و کم آرایشش، لباس های مرتبش...چرا حاضر نشد اسم فامیل همسرش را برای خودش بردارد؟ به مشروب خوردن های یواشکی اش فکر کردم و بی اراده رفتم لباس های مانده در سبد را ریختم توی ماشین لباسشویی، اول خواستم به شیوه ی او مرتب و جدایشان کنم اما باز گفتم بی خیال! بعد از آن سری به مبل ها زدم. بالشتک ها و کوسن ها را مرتب کردم. خواستم چین نشسته روی راحتی ها را مرتب کنم مثل او، اما نتوانستم. یکمی خودم که شبیه به سوزان بود غالب شد بر من باز. نشستم همان جا روی کاناپه ی فیروزه ای جلوی تلویزیون و چای و عسلم را گرفتم میان انگشتانم و خودم را از فکر آنها آزاد کردم. چند بار دیده بودم این سریال را؟! 3 باری میشد. چرا اینقدر زیاد؟ نمی دانم.

چایم را که خوردم، باز یادم آمد که می خواهم زندگی کنم. بی وقفه زندگی کنم و بنویسم. رفتم سراغ ماه و پلنگ خودم. چه چیزی بهتر از نوشتن از عشق؟! تا پای جان.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۹ساعت 18:54  توسط نجمه خ  | 

مطالب قدیمی‌تر