قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

فرقی نمی کنه که نتیجه اش چی از آب در آد، که آخرش شب وقتی میخوای پتو رو بکشی رو سرت به خودت بگی بخواب بازنده یا دستات رو حلقه کنی دور کمرش و چشماتو نرم ببندی. عشق یکی از اون چیزایی هست که جسارت می خواد. یک چیزی بالاتر از قوی بودن و شجاعت،  کله شقی می خواد. 

آدمی که حواسش نیس کی جسور باشه یا بدتر از اون اونقدر شجاع نباشه که بره سمتش،  چیزی عقب تر و در حاشیه تر از بازنده است. مث برفیه که یخ زده و هیچ عابری رغبت نمی کنه سمتش بیاد. 

بدبختی ما اینه،گاهی اینجور فکر می کنم بدبختی ما اینه که بزرگ میشیم قبل از اونکه از فرصت های کله شقی کودکی استفاده کرده باشیم و پیر میشیم با این آگاهی که فرصت چه جسارت ورزی ها رو مفت مفت از دست دادیم. ما ها کارمون زاره. یه حسرتی رو به سینه می کشیم که تموم مسیولییتش پای خودمونه. ما اون آدمهایی هستیم که فاتحه شون خونده اس، اما زحمتشو به خودت نده برگرد برو تو جاده لعنتی خودت.

+ نوشته شده در  جمعه 1393/07/25ساعت 0:30  توسط نجمه خادم  | 

صبر کن ببینم! پاییز چه ها دارد؟! بله حق با توست، نیاز به سخت جانی دارد آنهم اول صبحی برای کندن از تخت و زدن مسواک و پاشیدن آب روی سر و صورت، حواست را جمع نکنی یک ویروس حمله می کند بهت و قورتت می دهد. یا باید فین فین خودت هوا باشد یا دست تب کرده ی دور و وری ات را بگیری توی دست و به این هوای لعنت شده، لعنت بفرستی. لب های خشک شده ی پوست پوستی و جمع شده دارد. تماشای سرویس مدرسه از پشت پنجره و یادآوری دوران ناظم خشمگین مدرسه را دارد یا آنکسی که وقت جوانی، باید می دیدی اش و یک قدم بیشتر با او راه می رفتی و نرفتی. همه ی مرگ هایی که از کنارت رد شدند جلو چشمت صف می شوند تا بیشتر دلت بگیرد. به این همه اخبار بد تلویزیون بی پناهی در سرما هم اضافه می شود.
همه ی اینها درست، اما پاییز کلی چیز تکراری دلپذیر دارد، همین برگریزان، یا چه اهمیت دارد سرویس مدرسه وقتی از چای ام بخار بلند می شود و می چسبد به شیشه پنجره؟! همین بوی باران که کلی شعر و ترانه می اندازد سر زبانت که زمزمه کنی وقت کار کردن؛ برای من همین کافیست، همین که وقتی گوش هایم درد می کند و باید حتماً یکی دو تا پنی سیلین بزنم آنقدر قبراقم که دلم بخواهد یک بستنی یخی دوقلو را گاز بزنم.
فکر می کنی این بادها چه قدر دوام بیاورند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/07/22ساعت 17:2  توسط نجمه خادم  | 

وقتی بچه بودم قصه گفتن رو دوست داشتم اینکه از خودم چیزی بسازم یا رویا ببینم و برای بقیه تعریف کنم داستانایی که به نظر خودم معجونی از دانایی و جادو بودن. فکر می کردم که به زودی بزرگ میشم یه آدم بزرگ که کلی قصه برای تعریف کردن داره. 

اما حالا که میشه گفت یه آدم بزرگم، بیشتر وقتها می نویسم یا قصه هایی برای خودم میسازم ( بدون اینکه علاقه ای به تعریف کردنشون واسه بقیه داشته باشم) فقط برای خالی کردن خودم، مث یه روان درمانی، مث یک کاری که باید انجام بدم تا از ته چاه بیام بیرون و بتونم بالاخره نفس بکشم.

+ نوشته شده در  جمعه 1393/07/18ساعت 23:52  توسط نجمه خادم  | 

چه بر سر چیزها آمده است که به نظر خوب پیش می روند و خوب نیستند؟

چه بر سر من آمده که هستم اما حس می کنم نیستم؟ 

چه بر سر  خبرها آمده که تهی شده اند از معنا که نه خوبی شان را میشود دید و نه تلخی شان آنقدر که باید گزنده است؟

از کی شروع کرد دنیا به این لختی به این فاقد چیز بودن

از کی شروع کردم به نادیده شدن

چشم هایم را می بندم و هنوز بی فایده است. 

+ نوشته شده در  جمعه 1393/07/11ساعت 1:29  توسط نجمه خادم  | 

این روزها زن ها را می شنوم. زنی که در من است با من تنها مانده و حالا که کاری ندارم جز قدم زدن در خانۀ کوچکم و پشت میز کنار پنجره نشستن و ساعت ها خیرگی. این زن من را وادار کرده به گوش دادن. یک هفته قبل از خودم می پرسیدم دلیل این همه خشونت و بی رحمی توی نوشته هایم چیست. کلماتی که آنقدر وحشیانه اند که می ترسم حتی بازخوانی شان کنم. این روزها به زنان که گوش می دهم دیگر ردش را زده ام. سرم درد می گیرد و من دیگر اجازه می دهم درد بگیرد. مثل فلز سرد وقتی حرارتش می دهی.

انگار روز اول باشد. در ابتداهستم؛ ...و دیشب یادم آمد اولین بوسه ام را در اردیبهشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/02/09ساعت 23:0  توسط نجمه خادم  | 

مطالب قدیمی‌تر