قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

  

من دوستای زیادی دارم....شاید این طور به نظر نرسه ولی همینطوره

نکته ی مثبت دوستیهای من اینه که دوستای من آدمایی ان که دوستای زیادی دارن و خیلی راحت می تونن با این قضیه که یکی از دوستاشون ناپدید بشه کنار بیان، البته من دوستایی هم دارم که مثه خودم خیلی گزینشی رفتن جلو و من از اینکه با  اونام خیالم جمعه...چون اونام بلدن چه طوری با تنهایی خودشون کنار بیان و به این فکر نکنن مدام که چه بلایی سرشون اومده که رفیقشون یه خبرم ازشون نمیگیره...

  به یک زبون دیگه: همه ی اونا...اینجا زندگی می کنن...پیش خودم...حتی گاهی اوقات صبحا که از خواب پا میشم می بینم صابونم تو دسشویی خیسه و یکیشون زودتر از من بلند شده و حسابی دست و روشو باهاش شسته و بعد هم ترگل ورگل با لبخند کج وسط حال رو کاناپه نشسته و یه جوری نگام میکنه که معنیش می تونه این باشه: "چی واسه خوردن داری؟" لب کلام اینه که همشون همیشه یه جورایی پیشم هستن و اگه کم پیدا بشن هم باز تو ماه یکی دوباری بهم سر میزنن...پس من همین جام قضیه ام کلی توفیر داره با اونایی که میان و زیر عکس ها کامنت میزارن و میگن : دلمون واست تنگ شده...برای اینکه به هرحال یه ریلشن شیپی بین ما برقراره که حالا شاید تو یه ملاقات فیزیکیه چشم در چشم نگنجه...ولی اصل قضیه سرپاس...و منم هیچ اصراری ندارم که همه ی اینا جور دیگه ای برگزار شه...

تو تموم سال معمولا یه بار پیش میاد که دلم هوس یه قرار ملاقات می کنه اون جوری که مثلا تو کافه ها اتفاق می افته یا پشت گوشی ها یا تو پیاده رو ها...بعدش دیگه خیلی سرم شلوغ میشه...آخر سر می بینم به بعضی ها نوبت نمیرسه و میره واسه سال بعد..اما همیشه یه خوبی داره. اونم اینه که کل تا ماجرا داریم...ماجراهایی که بعدا بهش فک می کنیم یا راجع بهشون می نویسیم یا جرق جرق می کنن تو ذهنمون و فقط همین. من و اونا دوستای گرمابه و گلستانیم و از همدیگه یه تصویر داریم ...تصویری که تا حالا حفظش کردیم و بعدا هم خط نمی خوره

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۳ساعت 16:15  توسط نجمه خادم  | 

خوشحالی یعنی اینکه نیمه شب بعد از کلی خرخونی به سرت بزنه وبلاگت رو چک کنی و ببینی درست شده و همه چیز برگشته سرجاش. 

هوراااااا 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۲ساعت 3:5  توسط نجمه خادم  | 

شیراز همیشه من را غافلگیر می کند. فرقی نمی کند هوایی به آنجا بروم یا توی اتوبوس مسیر آباده به شیراز را جان به لب شوم. فرقی نمی کند برای مراسم مرثیه خوانی آماده باشم یا برای جشنی باستانی! به هر حال غافلگیرم می کند. 

عجیب است که چه طور مردمیکه تا این اندازه فراغ بال و شاد به نظر می رسند می توانند تولید ماجرا کنند... آدم توقع ماجرا را از جاهای پرجنب و جوش دارد. 

دو روز است اینجا هستم و دلم می خواهد بروم باغ نارنجستان قوام؛ بو بکشم  و اردیبهشتی شوم.  اما فردا قرار است مادرم را ببینم و بقیه را، احتمالا باید سنگین و رنگین یک گوشه بنشینم.  کارهایی که آدم های شاد می کنند را انجام ندهم و گریه هم نکنم تا غم اهالی را به یادشان نیاورم. گوشه ای بنشینم اندوهگین و خیلی شیک! که البته احتمالا بعد از یک جایی از بدنم هم میزند بیرون این همه خودداری، ایرادی ندارد فوقش وقتی برگردم یکی دوبار مجبور میشوم سراغ دکتر معده بروم. هرچند نمی شود زود قضاوت کرد شاید باز هم غافلگیر شدم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹ساعت 0:31  توسط نجمه خادم  | 

امروز را با "آ" گذراندم آنهم در خیابان عجیب انقلاب که بعد از کلی وقت به آن بازگشته بودم. بین آدم های شلوغ راه رفتن، کتاب خریدن و هوای بالا سرش که انگار هیچ وقت سبک نخواهد شد. وسط یک اقیانوس بزرگ بودم و قرار بود دوستم را ببینم. دیر آمد، اما خوشبختانه از دنده ی راست بلند شده بودم و بنابراین حدود یک ساعت منتظرش ایستادم.  کنار مترو، میخکوب شده به دیواری! اول این فکر توی سرم گذشت که ممکن است کسی را ببینم. بعد از آن نگاه های کاغذپخش کن های مقاله و پایان نامه فروش بود. سپس کمی خیس شدم برای اینکه کنار آبخوری ایستاده بودم و زن و مرد راه به راه می آمدند آب بخورند. منتظر بودم و خوشحال! نمی دانم چرا؟ ! به هرحال اصلا از وضعیتی که در آن بودم هیچ گله و شکایتی نداشتم.نه از نگاه آدم ها و نه خستگی از صبح سرپا بودن! کم کم احساس کردم من هم جزیی از نقش دیوار مترو هستم. اصلا می توانند من را به نمایش بگذارند و مردم هر چه دلشان خواست نگاه کنند و بعد هم توی آرشیو مغزشان یک نقد کوچکی بنویسند راجع به دختری که یک جا کاشته شده است. و بالاخره آمد. اما آن همیشگی نبود.

آ یکی از کاراکترهای مهم زندگی من است، حدود 10 سالی می شود که می شناسمش. پریشانی ها، غم ها و لحظات شیرینش، کتاب های مورد علاقه اش، دنیای شاعرانه ی تیره اش، امید و جسارتش برای کندن و رفتن... همه آشنا هستند. غیر از مهم بودنش، جزو علاقه مندی های من هم حساب می شود. حتی توی داستان هایم هم نفس می کشد.  می دانم خوش ندارد راجع به او و از او بنویسم. می دانم اگر روزی یکی از داستان هایم را بخواند می گوید این همه شخصیت تو دنیا! برداشتی خفت من یکی رو چسبیدی؟! شاید برایم حتی توضیح دهد که آدم توی قصه من نیستم. من را غلط فهمیده ای. اما برای من چندان مهم نیست. هیچ کس، هیچکس دیگر را نمی شناسد. اما آزاد است آنجا توی کاغذ دیواری ذهنش با او خیالپردازی کند. آ از آن کاراکترهاییست که جان می دهد برای این کارها...

امروز مثل هیچ وقتش نبود. مثل هیچ کدام از شبهای غمگینی که توی راهرو خوابگاه با هم غذا می خوردیم و داشتیم توی دل خودمان می پوسیدیم هم حتی! شاید درست  فکر میکنم شاید هم غلط؛ اما انگار مثل آن وقتهای من بود که ازشان گریخته ام. خواستم بگویم تو هم می توانی فرار کنی؛ اما کیفیت زندگی همه ی آدم ها مثل کمیتشان با هم فرق دارند.  نه اینکه فکر کنم نمی تواند.  اما وقت گوش دادن به او کمی هم خودم را مرور کردم. چه قدر دوست خوبی بود. کاش من هم بلد بودم دوست خوبی باشم. 

برای اولین بار کمتر حرف زدم. این تنها کاری بود که می توانستم انجام بدهم. 

پ.ن: مراقب آ های زندگی خود باشیم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۶ساعت 23:56  توسط نجمه خادم  | 

دوستی در صفحۀ فیس بوکش لیستی را به اشتراک گذاشته بود که در آن 27 کاری را که هر کس باید قبل از ازدواج انجام بدهد را آورده بود. (حالا اینکه همچین لیستی بر چه اساس و فاکتورهایی مشخص شده کاری ندارم). وقتی یک نگاه گذرا به آن انداختم. تقریباَ همۀ کارها را انجام داده بودم. اما یکی از کارهای وسوسه انگیزی که تا به حال تجربه نکرده بودم. تنهایی رفتن به یک رستوران بود. فست فود و کافه البته زیاد رفته ام تنهایی، مخصوصاَ قدیم ترها دور و بر دانشگاه که می پلکیدم و منتظر بودم. گاهی می رفتم کافه ای می نشستم سیگاری می کشیدم و قهوه ای می خوردم و بعد هم میزدم بیرون یا همیشه هوس می کردم بروم یک همبرگر بزرگ و خوشمزه بخرم و بخورم و بعد شاد و سرحال عین آدم های پیروز راهم را بکشم بروم دانشگاه میان آدم های نمی دانم چرا تا آن حد مغموم! اما تا به حال به این شکل تجربه اش نکرده ام. اینکه بروم یک رستوران لوکس برای خودم یک غذای خوب بخرم یا بروم یک کافه و برای خودم یک بستنی بزرگ شکلاتی سفارش بدهم و بعد سرصبر بخورم و با خودم حرف بزنم.(البته توی دلم) کنار این وسوسه فکر می کنم همیشه این ترس هم با من بوده که تنها و بدبخت به نظر برسم. نمی دانم چرا همچین چیزی باید اینقدر برای من مهم باشد؟ مخصوصاَ گذشته ام را که نگاه می کنم با خودم می گویم چرا همیشه از اینکه آدم تنهایی به نظر برسم وحشت داشته ام؟ کجایش ترسناک است؟ مخصوصاَ برای آدمی مثل من که اگر در هفته یکی دو روزش  فقط با خود نباشد به شدت گوشت تلخ و بدجنس می شود؟! نمی دانم شاید این هم یکی از ضایعاتی بود که سگ پیر به خوردمان داد. منظورم دانشکدۀ عقب مانده و خراب شدۀ ادبیات است. چند وقت پیش توی استانبول در کافه ای نشسته بودیم و هردویمان کاپوچینو سفارش داده بودیم. اول رفتیم دور یک میز دو نفرۀ دنج نشستیم که ته ماندۀ یک کیک و قهوه رویش بود. خواستیم گارسون بیاید و میز را تمیز کند که در عوض از ما خواست از آنجا بلند شویم چون جای کسی ست. ما مشغول نوشیدن و گرم کردن خودمان بودیم که دختری با ظاهری بسیار زیبا آمد و پشت آن میز نشست. همانجور که می نشست بلند بلند حرف می زد. توجهی نکردیم. کمی بعد دو تا پسر جوان که میز کناری ما بودند به آن دختر اشاره کردند و به زبان ترکی چیزهایی گفتند و خندیدند. به او نگاه کردم. موهای طلایی اش را ریخته بود روی دوشش نگاهش به رو به رویش بود و کمی فنجان را می برد سمت لب هایش و بعد باز بلند بلند حرف میزد. کنجکاو شده بودیم و پسرها هم اصلا بی خیال نمی شدند. برای همین آنقدر هی به قول خودمان یواشکی و زیرچشمی به او نگاه کردیم تا دیدیم نه واقعا دارد با خودش حرف می زند و هیچ هندزفری ای در کار نیست. آن روزها آنقدر سرخوش بودم که دلم نمی خواست هیچ چیزی خرابش کند. برای همین فقط گفتیم طفلکی! و دیگر به او نگاه نکردیم. به جز لحظه ای که بلند شدم که برویم برگشتم و نگاهش کردم. خیلی دلم می خواست زبانش را می فهمیدم. اصلاَ کاش میشد از آن پسرهای فضول خواست که ترجمه کنند برایمان.

امروز با خودم فکر کردم که یک بار بروم یک کافه بنشینم و با خودم حرف بزنم. بدون اینکه منتظر کسی باشم، بدون اینکه قرار باشد در دنیای من اتفاقی بیفتد. بروم و اصلاَ به خودم هم نگاه نکنم. شاید چیز خوبی از آب در می آمد.بعد تصویر آن زن آمد در نظرم. که با صدای بلند چیزی را توضیح می داد انگار، شاید می گفت هی برگرد و نگاه کن ماجرا اینطوری بود. به جز اینکه باید بپذیری پشت سرت هیچ زندگی ای واقعاَ وجود ندارد باید خودت را از حرفهایی خالی کنی که نگذاشتند بزنی.

تمام آن لیست مبتنی بر لذت بود. لذت هایی که می توانی از خودت ببری و پیش بروی قبل از اینکه بخواهی با کسی، خودت را شریک شوی. من نمی دانم چرا این فرصت قشنگ پر از لذت را هم با آن تصویر پرآشوب به یاد آوردم. انگار هنوز برای من زود است. ازدواج مهم نیست. قبلش یا بعدش به هر حال یک جایی باید مشخص کنی با خودت چند چندی...

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۵ساعت 23:48  توسط نجمه خادم  | 

مطالب قدیمی‌تر