قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........


از هر چه می‌رود سخن دوست خوشترست

پیغام آشنا نفس روح پرورست

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگرست

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر

چون هست اگر چراغ نباشد منورست

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ

صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست

جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق

درمانده‌ام هنوز که نزلی محقرست

کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان

بازآمدی که دیده مشتاق بر درست

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی

وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمرست

شب‌های بی توام شب گورست در خیال

ور بی تو بامداد کنم روز محشرست

گیسوت عنبرینه گردن تمام بود

معشوق خوبروی چه محتاج زیورست

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل

هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست

زنهار از این امید درازت که در دلست

هیهات از این خیال محالت که در سرست

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۱ساعت 3:38  توسط نجمه خ  | 

روی شانه های من دو تا فرشته زندگی می کنند. دو تا فرشته ی بازیگوش که خودشان را عالم دهر می دانند و به هر سمتی که دلشان بخواهد راهیم می کنند. بعضی وقتها از جانب من حرفهای بدی می زنند. به آنها نهیب می دهم: این حرفها غلط است. یکیشان تند و حاضر جواب در می آید و می گوید تو به اینها دیگر کاری نداشته باش. نمی توانم به طور دقیق سمت چپی زبان درازتر است یا سمت راستی، خیلی به هم شبیهند.  دو تا فرشته ی همسان که با من به دنیا آمده اند و تازگی ها فهمیده ام گاهی برای تنوع جایشان را با هم عوض می کنند. بچه که بودم به من می گفتند اگر نماز بخوانی دو تا فرشته می آیند و از تو مراقبت می کنند. بعد همان موقع توی گوشم پر از صدا میشد. درست مثل وز وز زنبور. آن وقت ها، هنوز زبانشان را یاد نگرفته بودم.  البته این عقیده ی من است. خودشان می گویند  هنوز به تو اعتماد نکرده بودیم. اما مگر همچو چیزی ممکن است؟ در کجای دنیا دیده شده که فرشته ها بروند و جای نا مطمئن زندگی  کنند؟! به هر حال این از آن بحث هایی ست که شامل پایان باز می شوند. با خودم می گویم هروقت دو تا آدمیزاد توانستند با هم دو کلمه حرف بزنند و بشنوند.  آنوقت سرانجام بحث خودم با فرشته ها را پی می گیرم. خوب از آنها بگویم. علاوه بر حرف گذاشتن توی دهان من، گاهی یکی دو تا قدم هم این طرف و آنطرف می کنند. یعنی اینطور بگویم که حتی شده به خاطرش اشکم را هم در آورده اند. توپ و تشر به آنها که فایده ندارد. سر خودم خالی می کنم. تا بالاخره یکیشان صدایش در می آید: جمع کن بساطتت رو بابا، سفت و سخت می گویم پس فردا چی؟ آینده ام چی؟  فرشته ها معتقدند  که من از آینده ام چیزی نمی دانم حتی وقتی خیلی مصمم و مطمئن هستم. می پرسم شما می دانید؟ - یکچیزهایی می دانیم. در این حد که بدانی بیخودی داری جلز و ولز می کنی.

 یک وقتهایی خیلی سنگین می شوند. انگار اوج گرفته باشند و بعد با سرعت زیاد نشسته باشند روی شانه های کوچک من. بدنم را بهم می فشارند. خم می شوم و توی خودم فرو می روم. مردم فکر می‌کنند تنبل شده ام.  اما چه طور میشود با آدمیزاد از فرشته ها گفت؟ دلم می خواهد بروم بیرون از جایی که هستم. خودم را به سختی جلوی پنجره میرسانم و فرشته توی گوشم می گوید: اگه خیلی دلت هوای تازه می خواد برو بیرون از جایی که آغاز کرده ای. و بعد به قهقهه می افتند. من همراست و واقعیتش همان طور که بیرون زل زده ام می خندم با آنها. بعد از آن همیشه پچ بچه ها شروع می شود.گاه تا غروب، گاه تا سپیده دم ادامه دارد. 

 روزهای خوبش هم هست. مزیت آدم هایی که فرشته دارند این است که گاهی نیاز نیست روی زمین خدا هی پا بکوبند و خودشان را بکشند تا سریع تر برسانند به جاها؛ برای اینکه فرشته ها بال دارند و خیالی آسوده، مثلا امروز بی وزن بودم و پای کوبان،  گویی عروسی روی آب. امروز به آنها گفتم هی شماها همچین بد هم نیستینا.  وقتش شده به دوستام معرفی تون کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۳۱ساعت 2:50  توسط نجمه خ  | 

امروز صبح به یاد سریال desperated housewives افتاده بودم. داشتم ظرف های مانده از شب قبل را می شستم و نسیم خنک و مطبوعی از پنجره ی کنار سینک ظرفشویی می خورد تو صورتم و ملال خواب آلودگی ام را با خودش می برد.به سوزان فکر کردم اول از همه،و با خودم گفتم چه بهایی برای عشقش داد. به خانه ای که رشد کردن بچه اش را روی دیوارش ثبت کرده بود و مجبور شده بود ترکش کند و با خودم گفتم حتما بعدها باز عاشق خواهد شد. سوزان عاشق پیشه بود و حتما بعد از پایان این سریال باز عاشق خواهد شد. او بدون عشق نمی توانست نفس بکشد. بدون احساسات قوی و عشق بازی های پرشور، بدون شام های رمانتیک در جنگل نمی تواند دوام بیاورد. حتی اگر آخرین عشقش مرده باشد و سنش خیلی بالا رفته باشد اما باز حتما روزنه ای برای دوباره عاشق شدن در زندگیش باز خواهد شد. بعد از آن فکرم رفت سمت بیری ون دیکمپ و اینکه چه قدر با اورسون هادج خوب بودند. چه قدر به هم می آمدند. آم های محافظه کار و شیک و مرتب، که بعضی وقتها گندشان در می آید. چه طور نتوانستند با هم دوام بیاورند؟ مرور کردم اشتباهاتشان را در آن زندگی زناشویی ظاهرا بی نقص...به حالت راه رفتن و برخاستنش فکر کردم آنجور بانومنشانه, آنجوری که من هیچ وقت بلد نبوده ام. صورت کمرنگ و کم آرایشش، لباس های مرتبش...چرا حاضر نشد اسم فامیل همسرش را برای خودش بردارد؟ به مشروب خوردن های یواشکی اش فکر کردم و بی اراده رفتم لباس های مانده در سبد را ریختم توی ماشین لباسشویی، اول خواستم به شیوه ی او مرتب و جدایشان کنم اما باز گفتم بی خیال! بعد از آن سری به مبل ها زدم. بالشتک ها و کوسن ها را مرتب کردم. خواستم چین نشسته روی راحتی ها را مرتب کنم مثل او، اما نتوانستم. یکمی خودم که شبیه به سوزان بود غالب شد بر من باز. نشستم همان جا روی کاناپه ی فیروزه ای جلوی تلویزیون و چای و عسلم را گرفتم میان انگشتانم و خودم را از فکر آنها آزاد کردم. چند بار دیده بودم این سریال را؟! 3 باری میشد. چرا اینقدر زیاد؟ نمی دانم.

چایم را که خوردم، باز یادم آمد که می خواهم زندگی کنم. بی وقفه زندگی کنم و بنویسم. رفتم سراغ ماه و پلنگ خودم. چه چیزی بهتر از نوشتن از عشق؟! تا پای جان.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۹ساعت 18:54  توسط نجمه خ  | 

بعد از عید را تمام مدت یا فیلم دیده ام یا خوابیده ام. و به سرم زده حتی یک خانه ای دست و پا کنیم که حتماً حیاط داشته باشد و یک استخر و چند تا گل سرخ هم وسطش. می دانم که چنین چیزی با روحیه ام جور در می آید. و لابد وقتی چیزی با آدم اینقدر جور باشد باعث خوشحالی اش هم می شود. هر چند این روزها خوشحالم و تنبلی ام دارد حسابی از بهانه های بهاری اش استفاده می کند. می رویم سینما قدم زنان و بعد از آن تا هروقت بخواهم شب زنده داری می کنم و گاهی این وسط به ماه و پلنگ و هزار و یک پروژه ی ذهنی کلیدنخورده ام. اما منتظرم. راست و واقعیتش این است که منتظرم و با هر زنگ تلفن از جا کنده می شوم. آماده شده ام که خبر تلخ را بشنوم. در 800 کیلومتری من کسی قرار است بمیرد. همه مرده اند. وقتی عید به عید می روم قبرستان، می بینم همه شان رفته اند همه ی کسانی که دوستشان داشته ام و با من نسبتی داشته اند جدا از تمام مناسبات دیگر؛ همگی یکی یکی تبدیل شده اند به مشتی خاک که با سنگ سختی، محکم مهر و موم شده. 

منتظرم، می روم سر وقت دفترهایم نیمه ای از داستان اینجا نیمه ای آنجا و ذهنم که وسط بارها سنگین می شود و می افتد کف خانه. 

خیلی خوشحالم این روزها؛ همه چیز ساده تر شده... یا شاید اینطور به نظر می‌رسد. شوق زندگی توی پوستم است وبه چه  سبک خوش گذرانه اش چه ناکامانه اش برایم فرقی نمی کند.  جنگجو شده ام و منتظر خبر مرگم.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۹ساعت 3:48  توسط نجمه خ  | 

فرقی نمی کنه که نتیجه اش چی از آب در آد، که آخرش شب وقتی میخوای پتو رو بکشی رو سرت به خودت بگی بخواب بازنده یا دستات رو حلقه کنی دور کمرش و چشماتو نرم ببندی. عشق یکی از اون چیزایی هست که جسارت می خواد. یک چیزی بالاتر از قوی بودن و شجاعت،  کله شقی می خواد. 

آدمی که حواسش نیس کی جسور باشه یا بدتر از اون اونقدر شجاع نباشه که بره سمتش،  چیزی عقب تر و در حاشیه تر از بازنده است. مث برفیه که یخ زده و هیچ عابری رغبت نمی کنه سمتش بیاد. 

بدبختی ما اینه،گاهی اینجور فکر می کنم بدبختی ما اینه که بزرگ میشیم قبل از اونکه از فرصت های کله شقی کودکی استفاده کرده باشیم و پیر میشیم با این آگاهی که فرصت چه جسارت ورزی ها رو مفت مفت از دست دادیم. ما ها کارمون زاره. یه حسرتی رو به سینه می کشیم که تموم مسیولییتش پای خودمونه. ما اون آدمهایی هستیم که فاتحه شون خونده اس، اما زحمتشو به خودت نده برگرد برو تو جاده لعنتی خودت.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۰۷/۲۵ساعت 0:30  توسط نجمه خ  | 

صبر کن ببینم! پاییز چه ها دارد؟! بله حق با توست، نیاز به سخت جانی دارد آنهم اول صبحی برای کندن از تخت و زدن مسواک و پاشیدن آب روی سر و صورت، حواست را جمع نکنی یک ویروس حمله می کند بهت و قورتت می دهد. یا باید فین فین خودت هوا باشد یا دست تب کرده ی دور و وری ات را بگیری توی دست و به این هوای لعنت شده، لعنت بفرستی. لب های خشک شده ی پوست پوستی و جمع شده دارد. تماشای سرویس مدرسه از پشت پنجره و یادآوری دوران ناظم خشمگین مدرسه را دارد یا آنکسی که وقت جوانی، باید می دیدی اش و یک قدم بیشتر با او راه می رفتی و نرفتی. همه ی مرگ هایی که از کنارت رد شدند جلو چشمت صف می شوند تا بیشتر دلت بگیرد. به این همه اخبار بد تلویزیون بی پناهی در سرما هم اضافه می شود.
همه ی اینها درست، اما پاییز کلی چیز تکراری دلپذیر دارد، همین برگریزان، یا چه اهمیت دارد سرویس مدرسه وقتی از چای ام بخار بلند می شود و می چسبد به شیشه پنجره؟! همین بوی باران که کلی شعر و ترانه می اندازد سر زبانت که زمزمه کنی وقت کار کردن؛ برای من همین کافیست، همین که وقتی گوش هایم درد می کند و باید حتماً یکی دو تا پنی سیلین بزنم آنقدر قبراقم که دلم بخواهد یک بستنی یخی دوقلو را گاز بزنم.
فکر می کنی این بادها چه قدر دوام بیاورند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۲ساعت 17:2  توسط نجمه خ  | 

 باد می پیچد توی گوشم.  هنوز روی پله ها نشسته ای، منتظری باد بیاد سروقتت تکانت بدهد. مثل کاغذی مچاله با برگریزان همراه شوی بغلتی روی زمین . مردمان  لگدمالت کنند با پاشنه های برق انداخته شان.

هنوز این بالا ایستاده ای ترسیده و با دست هایی منجمد که به جیب هایت دوخته شده اند. با همان حالت گنگ و خیره همیشگی، منتظری اخبارت سراسر جهان را بگیرد. 

هنوز صدایت بم است و بلدی چه طور وسط خیابان پاییز لباست را بکنی و پاشنه ات را محکم بکوبی زمین. 

 من دیوانه ام، دیوانه ام که باد پیچیده توی سرم که دلم می خواهد بارم را بیندازم زمین که نگاهت کنم. من دیوانه ام 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۲۰ساعت 5:27  توسط نجمه خ  | 

مطالب قدیمی‌تر