قربانی شماره 14

به خودم گفتم تو حاملگی کن درد با من.........

بامزه، سخت و دردناک، آسان و قابل هضم نظریست که من راجع به آخرین فیلمی که ریچارد لینک لیتر دیدم دارم. یک فیلم انیمیشن شده ی فانتزی که برپایه ی پرسش ها و گفتگوها و تک گویی هاییست پیرامون معنای زندگی، مرگ و رویاها...اتفاق و خط روایت در فیلم کمترین اهمیت را دارد. پسری توی خواب سفری را آغاز می کند و بدون اینکه بفهمد انتهایش کجاست یا دلیلش چیست با آدم هایی رو به رو میشود که راجع به دیدگاهشان درمورد زندگی و هستی با او به صحبت مینشینند. یکی از آدم ها جمله ای را از "تروفو" نقل قول می کند که می گوید فیلم خوب فیلمی نیست که همه دوستش داشته باشند. در واقع wakin life خودش یک همچین فیلمیست. وقتی شروع به دیدن فیلم می کنی از همان ابتدا با آن خط های اقراق شده ی انیمیشنی و وهم آلود رو به رو میشوی و بعد هم در ادامه یک استاد فلسفه را می بینی که سر کلاس راجع به مسأله ی اختیار در سارتر حرف می زند؛ کاملا تکلیفت مشخص است.من که میگویم یک و ساعت و نیم زمان مطلوبیست برای اینکه بنشینی و فقط گوش کنی و توأمان درگیر خودت، زمینی بودنت و جهانی بودنت شوی.

توی ذهنم یک خطکشی بزرگ درست شده و همه ی فیلم هایی که از غول های سینما دیده ام در هر سبکی که بوده در ذیل این خط آمده و به عنوان" کلاسیک" نام گذاری شده. پس از آن به یک نحوه ی بیانگری جدید می رسم چیزی که اسمی برایش هنوز پیدا نکرده ام. اما در فیلم های "وودی آلن" و پس از آن "ریچارد لینکلیتر" می بینمش. و فرقشان این است: وقتی به تماشای یه شاهکار "کلاسیک" می نشینم دچار یک جور خلسه میشوم گویی در بلندای یک قله ی رفیع ایستاده ام و همه را از آن بالا می بینم آدم ها در ذهنم کوچک و کوچک تر میشوند، آپارتمان های بلند تبدیل به خط هایی کوتاه و جنگل ها تکه ای چمن فشرده..احساس خوبی دارم اما بعدش تنهاییست و دوری...اما وقتی فیلم های بعد از خط کشی را می بینم قضیه کاملا فرق می کند با دوپای خودم محکم روی زمینم که راه می روم و چرت و پرت میگویم و میشنوم و توی صف می ایستم. سوار تاکسی می شوم و درست وقتی که با خودم درگیرم با همه چیز و همه کس در می افتم.مست و گیج و گولم و توی سایز آدم های اطرافم یا ساختمان ها هیچ تغییری پیدا نمیشود جز اینکه دلم میخواهد در این عالم نئشگی یک کمی جوری دیگری بهشان نگاه کنم. مثلا کجکی...

ذهن من از این خط کشی نتیجه گرفته که اگرچه "فاصله" ی مربوط به سبک و سیاق دنیای اولی خوب است. اما آن احساس "تعلق" دومی بیشتر می چسبد.

 پ.ن: از نوشته های قدیمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۱ساعت 18:23  توسط نجمه خادم  | 

  

من دوستای زیادی دارم....شاید این طور به نظر نرسه ولی همینطوره

نکته ی مثبت دوستیهای من اینه که دوستای من آدمایی ان که دوستای زیادی دارن و خیلی راحت می تونن با این قضیه که یکی از دوستاشون ناپدید بشه کنار بیان، البته من دوستایی هم دارم که مثه خودم خیلی گزینشی رفتن جلو و من از اینکه با  اونام خیالم جمعه...چون اونام بلدن چه طوری با تنهایی خودشون کنار بیان و به این فکر نکنن مدام که چه بلایی سرشون اومده که رفیقشون یه خبرم ازشون نمیگیره...

  به یک زبون دیگه: همه ی اونا...اینجا زندگی می کنن...پیش خودم...حتی گاهی اوقات صبحا که از خواب پا میشم می بینم صابونم تو دسشویی خیسه و یکیشون زودتر از من بلند شده و حسابی دست و روشو باهاش شسته و بعد هم ترگل ورگل با لبخند کج وسط حال رو کاناپه نشسته و یه جوری نگام میکنه که معنیش می تونه این باشه: "چی واسه خوردن داری؟" لب کلام اینه که همشون همیشه یه جورایی پیشم هستن و اگه کم پیدا بشن هم باز تو ماه یکی دوباری بهم سر میزنن...پس من همین جام قضیه ام کلی توفیر داره با اونایی که میان و زیر عکس ها کامنت میزارن و میگن : دلمون واست تنگ شده...برای اینکه به هرحال یه ریلشن شیپی بین ما برقراره که حالا شاید تو یه ملاقات فیزیکیه چشم در چشم نگنجه...ولی اصل قضیه سرپاس...و منم هیچ اصراری ندارم که همه ی اینا جور دیگه ای برگزار شه...

تو تموم سال معمولا یه بار پیش میاد که دلم هوس یه قرار ملاقات می کنه اون جوری که مثلا تو کافه ها اتفاق می افته یا پشت گوشی ها یا تو پیاده رو ها...بعدش دیگه خیلی سرم شلوغ میشه...آخر سر می بینم به بعضی ها نوبت نمیرسه و میره واسه سال بعد..اما همیشه یه خوبی داره. اونم اینه که کل تا ماجرا داریم...ماجراهایی که بعدا بهش فک می کنیم یا راجع بهشون می نویسیم یا جرق جرق می کنن تو ذهنمون و فقط همین. من و اونا دوستای گرمابه و گلستانیم و از همدیگه یه تصویر داریم ...تصویری که تا حالا حفظش کردیم و بعدا هم خط نمی خوره

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۳ساعت 16:15  توسط نجمه خادم  | 

خوشحالی یعنی اینکه نیمه شب بعد از کلی خرخونی به سرت بزنه وبلاگت رو چک کنی و ببینی درست شده و همه چیز برگشته سرجاش. 

هوراااااا 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۲ساعت 3:5  توسط نجمه خادم  | 

شیراز همیشه من را غافلگیر می کند. فرقی نمی کند هوایی به آنجا بروم یا توی اتوبوس مسیر آباده به شیراز را جان به لب شوم. فرقی نمی کند برای مراسم مرثیه خوانی آماده باشم یا برای جشنی باستانی! به هر حال غافلگیرم می کند. 

عجیب است که چه طور مردمیکه تا این اندازه فراغ بال و شاد به نظر می رسند می توانند تولید ماجرا کنند... آدم توقع ماجرا را از جاهای پرجنب و جوش دارد. 

دو روز است اینجا هستم و دلم می خواهد بروم باغ نارنجستان قوام؛ بو بکشم  و اردیبهشتی شوم.  اما فردا قرار است مادرم را ببینم و بقیه را، احتمالا باید سنگین و رنگین یک گوشه بنشینم.  کارهایی که آدم های شاد می کنند را انجام ندهم و گریه هم نکنم تا غم اهالی را به یادشان نیاورم. گوشه ای بنشینم اندوهگین و خیلی شیک! که البته احتمالا بعد از یک جایی از بدنم هم میزند بیرون این همه خودداری، ایرادی ندارد فوقش وقتی برگردم یکی دوبار مجبور میشوم سراغ دکتر معده بروم. هرچند نمی شود زود قضاوت کرد شاید باز هم غافلگیر شدم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۹ساعت 0:31  توسط نجمه خادم  | 

امروز را با "آ" گذراندم آنهم در خیابان عجیب انقلاب که بعد از کلی وقت به آن بازگشته بودم. بین آدم های شلوغ راه رفتن، کتاب خریدن و هوای بالا سرش که انگار هیچ وقت سبک نخواهد شد. وسط یک اقیانوس بزرگ بودم و قرار بود دوستم را ببینم. دیر آمد، اما خوشبختانه از دنده ی راست بلند شده بودم و بنابراین حدود یک ساعت منتظرش ایستادم.  کنار مترو، میخکوب شده به دیواری! اول این فکر توی سرم گذشت که ممکن است کسی را ببینم. بعد از آن نگاه های کاغذپخش کن های مقاله و پایان نامه فروش بود. سپس کمی خیس شدم برای اینکه کنار آبخوری ایستاده بودم و زن و مرد راه به راه می آمدند آب بخورند. منتظر بودم و خوشحال! نمی دانم چرا؟ ! به هرحال اصلا از وضعیتی که در آن بودم هیچ گله و شکایتی نداشتم.نه از نگاه آدم ها و نه خستگی از صبح سرپا بودن! کم کم احساس کردم من هم جزیی از نقش دیوار مترو هستم. اصلا می توانند من را به نمایش بگذارند و مردم هر چه دلشان خواست نگاه کنند و بعد هم توی آرشیو مغزشان یک نقد کوچکی بنویسند راجع به دختری که یک جا کاشته شده است. و بالاخره آمد. اما آن همیشگی نبود.

آ یکی از کاراکترهای مهم زندگی من است، حدود 10 سالی می شود که می شناسمش. پریشانی ها، غم ها و لحظات شیرینش، کتاب های مورد علاقه اش، دنیای شاعرانه ی تیره اش، امید و جسارتش برای کندن و رفتن... همه آشنا هستند. غیر از مهم بودنش، جزو علاقه مندی های من هم حساب می شود. حتی توی داستان هایم هم نفس می کشد.  می دانم خوش ندارد راجع به او و از او بنویسم. می دانم اگر روزی یکی از داستان هایم را بخواند می گوید این همه شخصیت تو دنیا! برداشتی خفت من یکی رو چسبیدی؟! شاید برایم حتی توضیح دهد که آدم توی قصه من نیستم. من را غلط فهمیده ای. اما برای من چندان مهم نیست. هیچ کس، هیچکس دیگر را نمی شناسد. اما آزاد است آنجا توی کاغذ دیواری ذهنش با او خیالپردازی کند. آ از آن کاراکترهاییست که جان می دهد برای این کارها...

امروز مثل هیچ وقتش نبود. مثل هیچ کدام از شبهای غمگینی که توی راهرو خوابگاه با هم غذا می خوردیم و داشتیم توی دل خودمان می پوسیدیم هم حتی! شاید درست  فکر میکنم شاید هم غلط؛ اما انگار مثل آن وقتهای من بود که ازشان گریخته ام. خواستم بگویم تو هم می توانی فرار کنی؛ اما کیفیت زندگی همه ی آدم ها مثل کمیتشان با هم فرق دارند.  نه اینکه فکر کنم نمی تواند.  اما وقت گوش دادن به او کمی هم خودم را مرور کردم. چه قدر دوست خوبی بود. کاش من هم بلد بودم دوست خوبی باشم. 

برای اولین بار کمتر حرف زدم. این تنها کاری بود که می توانستم انجام بدهم. 

پ.ن: مراقب آ های زندگی خود باشیم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۶ساعت 23:56  توسط نجمه خادم  | 

مطالب قدیمی‌تر